نویسنده: ارتش دریدا
شنبه 9 خرداد1388 ساعت: 13:6
با عشق و ارادت
رمضانی عزیز درود .
خواندم اثر را . به راستی فرقی نمی کند اگر ساختارها بتوانند خود را از فرسودگی برهانند . منظورم شکل روایت و شاکله ی جنس نوشتارت است .
در کل من با این نوع نوشتار به شرط عدم وجود سکون موافق هستم . و البته جنگ همیشگی به تعویق افتادن معنا که هیچ عقل سلیمی نمی تواند معنا را نفی کند ولی ما به عنوان یک هنرمند توان به سیلان در آوردنش را داریم .
با عشق و ارادتی دیگر
شاد زی و مهربان
مانی
نویسنده: همان
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 0:4
فرق كه مي كند
خودت هم خوب می دانی!
..
در رفتنت
دور می شود افق از ما
نزدیک می شود به شما
"پرواز تقریبیست آز فاصله ی آسمان.." تا زمین
فقط همین ...!
گزاره ی درست ترین
نویسنده: لیلا رضایی
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 0:17
سلام عارف عزیز
وقتی شعرت کامل است ، انتظار داری من چه بگویم .
فرق نداشتن اینکه ماهی کجا باشد.
تنگ / دماغه ی امید نیک . علت : "آب همان آب است و خانه تقريبي از آب"
فرق نداشتن اینکه کبوتر از گندم "پای چنار آسید ابراهیم" بخورد یا از گندم "پای مجسمه ی آبراهام لینکلن" یا اینکه از پای اینها بپرد یا از "کلن / لندن / لنگرود" . علت :
"پرواز تقريبي است از فاصله ي آسمان و زمين"
و در نهایت نتیجه گیری کلی که کار می کند و اینکه آسمان همه جا همین رنگ است و چندین ساعت اختلاف توفیری در بودن یا نبودن افق نمی کند ، همه چیز در حال تکرار است و ایستایی ندارد اما نگاه شعر به همه چیز تقریبی یا نسبی ست.
من در این شعر با نگاهی روبه رو شدم که نسبت به هستی بی تفاوت نیست و با اینکه خیلی چیزها را پذیرفته اما این دلیل نمی شود که برایش سوال انگیز نباشد. اینگونه نگاههای فلسفی را خیلی دوست دارم. شعری ست که به اندیشه ، تلنگر می زند و جنسیت ندارد . هر کسی می تواند روی کلمات خودش را ببیند.
مرسی عارف جان ،فکر می کنم قبلن هم گفته باشم که کارهای شما متفاوت است و هر دفعه چیزی به من می افزاید.
نویسنده: محبوبه میم
یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت: 23:55
عارف جان
شعرت چنان درسادگی پیچیده ی خود ساده است که جز لذت بردن از این شعر ، حرفی برای گفتن - حداقل برای من - نمی ماند . مگر قرار است شعر ، حسی جز این را منتقل کند ؟ لذتی از کشف ناخوداگاهی که بر دوش کلمات سوارند .
نویسنده: ماهور
دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت: 16:40
خیلی زیباست
" كُلن لندن لنگرود"
واقعا چه فرقی می کند می خواهد هرکدام باشد! وقتی احساس کنی به کجا تعلق داری کجا بوی خاکش آشناست همان جا باید فرود بیایی! من می گویم پرواز از بالای لیلاکوه چشم اندازش زیباتر است.
نویسنده: قاصدک
سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت: 23:36
سلام عارف عزیز
چیزی که بیش از هر چیز در این شعر به چشم میاد فلسفه قوی شاعره.برای ماهی ای که زندگی و دنیاش آب هست فرقی نداره که در دنیای بزرگتری از دنیای اون، اسم یک مقدار آب تنگ باشه یا دماغه امید نیک.یا کبوتری که دنیا و گندم خودشو می بینه اسامی و ارزشهای دنیای بزرگتر براش مفهومی نداره.مجسمه آبراهام لینکلن و چنار آسید ابراهیم مفهومی براش ندارن.بار معنایی و ارزشیشونو هم نمیدونه.این قسمت منو به یاد «ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی» میندازه.اگه ماهی توی تنگ یا توی دماغه امید نیک بخواد بفهمه کجاست و جایی که هست تو دنیای بزرگتر چی نامیده میشه و چه ارزشی داره، همون میشه که تو این داستان اتفاق میفته؛ یعنی ماهیهای دیگه طردش میکنن .چون به نظرشون دیگه ماهی نیست.ماهی توی تنگ خودش ماهیه و کبوتر وقتی کبوتره که گندمشو بخوره و نفهمه از کلن لندن یا لنگرود پرواز میکنه و پرواز تقریبی از فاصله آسمان و زمین.
در واقع ماها هم همون ماهی و کبوتریم که به دنیای بزرگتر از دنیامون واقف نیستیم.
سطر آخر: رفتن افق را کمی جابجا می کند، همین!از دید همین کبوتر که آزادی کامل داره و به جایی بند نیست رفتنی وجود نداره و معنی نشده و فقط افق براش جابجا میشه. یک حس آزادی عمیق در این سطر وجود داره که بسیار لذت بخشش میکنه.
و اما گذشته از این فلسفه عمیق، روانی و زیبایی شعر خواننده رو وادار میکنه بارها و بارها آنرا بخونه و از آن دست شعرهاییه که آدم در تنهایی با خودش زمزمه میکنه و ناخودآگاه پای برگه مینویسه!
دست مریزاد عارف عزیز
نویسنده: باران سپید
چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت: 0:50
سلام
این شعر با تمام کوتاهیش به مکان های زیادی سرک می کشد:
از تنگ یک ماهی تا دماغه امید نیک
از پای چنار آسید ابراهیم تا مجسمه آبراهام لینکلن
از کلن و لندن و لنگرود
و از تیان آنمن و آزادی و ایفل
و گرچه نگرش شاعر به پیرامونش به یک دیدگاه عارفانه ( نمی خواهم هیچ انگاریی را بپذیرم که نیست ) منتج می شود که : رفتن افق را كمي جابجا مي كند، همين!
اما در کل نگاه مقیاس گری که در این شعر مد نظر است ، بسیار هوشمندانه بوده که منجر به کاری هدفمند و موفق شده است.
اما انتظار من از عارف شاعر در طرح گفتمانی با سویه اجتماعی بیشتر از این هاست.
لذتش را بردم.
موفق باشید
نویسنده: رضا افشاری
چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت: 10:43
سلام عارف جان براي اينكه بداني فلسفه كلامت چقدر برايم آشناست و چقدر از شعرهايم را مال خود كرده به چند نكته اشاره ميكنم تا از اين تقابل كلام با كلام به دريافت هاي شفاف تري برسم
...
لاشه سگ يا جنازه افلاطون
مگس را در اين فضيلت يكسان گناهي نيست
...
و قفس فاصله بين ميله ها بود
نه ميله ها
...
مسحور دستهاي يك موخره هستم
وقت عادلانه تقسيم كردن يك مو به دو نيم
و قوز رفته گر محل مرا بيشتر از سينه هاي برامده ي دختر همسياه تحريك كرد
...
شعر عارف را مي شود تا مرز يك " جور ديگر ديدن " بيدلالت تنزل داد اينكه . شعري كه تمام غايتش بر هم زدن شاخص هاست اينكه ماهي در حضور آب ماهي به تعريف نمي رسد ( كه اگر مي رسيد " دماغه نيك اميد و تنگ را توفيري بود اينكه پرنده با شاخص گندم عيار سنجي نمي شود كه اگر مي شد مهم بود از كجا و از گندم سربرآورده از كدام جغرافيا مي خورد وقتي فلسفه پريدن است ( مصدر پريدن / مصدر در راه بودن ) " از " و " به " ي پرنده مورد پرسش نبود " تا " يش همه ي حضورش بود ( از زمين تا آسمان )
و اخرين گزاره كلام است كه حسن توجيه تمام فلسفه كلام قرار مي گيرد
رفتن افق را كمي جابجا مي كند، همين!
به يكباره همه چيز " در " رفتن " بازنمود مي يابد و صاحب ارزش مي شود ( همان در راه بودني كه عرض كردم ) .و نه " از "كجا رفتن" و نه "به كجا رفتن" مولفي كه جاي حقيقت انگاري ها مهمل را به " هست انگاري " هايش داده است
تاثير" فلسفه انتسابي" بر مولف برايم محسوس است .فلسفي اي كه يك بار هستي را از نگاه انسان به انسان منتسب مي كند و يكبار هستي را از نگاه انسان به "منهاي انسان از هستي" قرائت مي كند
به عنوان مثال در هستي منتسب به يك مگس جهان به قرائتي مي رسد كه در آن انسان از وجهي محل ارزش است كه ارتزاق يك مگس را از فضولاتش محيا كند ( من معتقدم سمفوني كائنات براي رقص چندش آور شاخك هاي يك سوسك نوشته شده است )
فلسفه عارف در شعرش را تعريف هستي در شاخص انسان مي بينم اگر چه عناصر شعرش ( پرنده و ماهي ) هستند ولي قرائت ها يش سراسر انساني هستند و تنها در طرحي نمادين عرضه مي شود
تمام گزاره هاي اين اثر در موتيف هايي متفاوت وحدت انديشگي دارند به همين جهت شايد اگر به جاي عارف بودم تمام اين كلام را در يك طرح واره مي گنجاندم تا كمي مقتسط تر عمل كرده باشم . عارف يك فلسفه را در پديده هاي متفاوتي جستجو كرده است و مصداق رهبر اركستري است كه چند ساز مختلف را در يك گام يكسان موظف به نواختن نتهايي مشابه كرده است گويي كه دغدغه اش اوج دادن يك آواست نه بسط دادنش ,
و البته كه نبايد از رفتار هاي خوشانيد زباني اش غافل بود حضور واج آرايي و جناس هايي كه برجسته نمايي غلو آميزي ( در زبان آمده نه بر زبان امده ) ندارند
دم/ دماغ ، ابراهام / ايراهيم ، كلن / لينكلن ؛ لندن/لنگرود ، پاي چنار /پاي مجسمه ( ايهام پا به عنوان يك عضو )
مويد باشي و كماكان شاعر
نویسنده: پرستو ارسطو
چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت: 15:43
شاعر نخواسته عمدن از قوانین شاخص بیانی بهنجار پیروی کند.و علت به این سادگی است که او تحت قوانین نگرشی متفاوت زندگی می کندوچشمداشتهای متفاوتی از زبان خود دارد او هویت های اجتماعی را زیر سئوال دغدغه های خود میبرد .شعر فلسفه ی پیچیده ای را روی میز جراحی با نیشتر زبانش میشکافد
نیشتری که مثل چاقوی دولبه عمل میکندودر ارتباطی دو جانبه انسانی
در نگرش به حیات و انسان.
برای شاعر کلمه ها و واژه ها ابزار نماد از نو هوبت گرفته ای هستند
که اگرچه در مقام مقایسه قوت اعتبار شان شاید زیر سئوال رفته باشد و لی
شاعر نه تنها کک اش هم نمی گزد بلکه اصرار غریبی دارد تا از به هم ریختن نظم وقواعد بازی "بوده های جاافتاده" پازل تازه ای بچیند و به گمان من تنها یک هدف را دنبال میکند و آن اینکه چگونگی ها را قربانی چراها نسازد
کمیت ها در برابر کیفیت ها حقیرتر از هر زمان دیگر به رسوایی کشیده شده اند
چه فرق می کند این ماهی در تنگ دم بزند
بار معنایی و ارزشی مفاهیمی در این سروده کمرشکن می شودوقتی که نتوانیم ابعاد را تصور و حجم ها را هضم کنیم
زیباتر از خود شعر سادگی یپیچیده اش! بود
لازم است که بگویمwooooooooooooooooooooow
با درود و احترام به شاعر و شعر
نویسنده: شعر باران
یکشنبه 17 خرداد1388 ساعت: 15:2
نخست بايد به شما تبريك گفت. چون ذهن سخت گير مرا مي توانم بگويم نگه داشت و صورتم را چرخاند. فرازهاي اين شعر كوتاه، بسيار است و همه را گفتند و خوب هم گفته شد. اگر بخواهم نكته سنجي كنم و كمي سخت بگيرم كه اصولن نقد بايد چنين باشد. بايد بگويم اول اين كه اين شعر ظرفيتهاي فراتري داشته و شاعر ميتوانسته آن را بيشتر بسط و گسترش دهد. دوم اين كه اين شعر منهاي ماهي سياه كوچولوي بهرنگي مرا به ياد هدايت هم انداخت. شايد به تقريب ناخوشايندي نسبت به تغيير و تبديل موقعيت در ذهن من ايجاد شده است. يا چون شعر با نوعي بي تفاوتي و بي اهميتي نسبت به هر چيز حتي محدوديتهايي نظير اسير بودن ماهي در تنگ كلام خود مي آغازد. وگرنه پوشيده نيست كه محيط اقيانوسي، با همهي مخاطراتش، ارزش روشني دارد. البته اين نظر را نمي توان به بخش مياني شعر تسري داد و در "كبوتر" قضيه بكلي متفاوت است. آن جا اميد و آينده موج مي زند و پرنده ميخواهد بپرد و ديگر برايش مهم نيست از كجا؟ او آسمان را هدف گرفته. فرمهاي كلامي هم در جناسها خوب بيان شده و به شعر زيبايي داده است. اين جناس را اگر مايل بوديد از "بين واژهاي" به "بين سطري" هم مي توانستيد ببريد. يعني بين سطر شهرها و سطر ميدانها. هر سه محل تيان آنمن، آزادي و ايفل براي آزادي و رها بودن، خونهاي بسياري دادهاند. اما سطر نخست با پذيرش تنگ بلور با اين سطر، تفاوت آشكار دارد. در مجموع آفرين بر ذهن مسلط شما. شعر شما قابليت مباحثه را دارد. امروزه ساختن چنين ظروفي كم انجام مي شود.