![]() |
![]() |
|
| ادبيات،هنر، انديشه |
|
دوباره وقت ِ صبحانه دوباره هم زدن شيرين كردن چاي دوباره دوباره در خودم دنبال گورهاي دسته جمعي مي گردم من نسل هايي از خودم را كشته ام روآندايي در جنگ ِ قومي ام! به خونخواهي خود خونريز شده ام يكي برايم از لاهه كيفر بخواهد! دنبال اسكلت هاي خودم در خود ام جمجمه هاي من خيره به من مانده اند پشت سرم بر كه مي گردم جنازه هاي بي بدنم بي كفنند سلسله هايي منقرض مي شوند در من با هر پك سيگاري كه نمي كشم چايم را سر مي كشم من چه وحشي شده ام دوباره وقت صبحانه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 2:10 توسط عارف رمضانی |
|
|
كسي بود مسيج زد سهراب! وبعد... به راه افتاد پله ها سلام! من نوشتم : به راه افتاد پله ها خداحافظ!
مي دوید روي خطوط خيابان ها در دودترین آزادي نوشتم : كفش هايش كو؟! وبعد... يو هُوْ اِ نيو اينويتيشن عارف! در اين شعر هاي مزمن سينه ام مي سوزد در اين اشك آورتر از واژه برونشيتم حادتر از امروز است! نوشتم : ماسكم كو؟
از خيابان پرسيد تا كجاي زمان وطن است؟ نوشتم: "تا كجاي زمين امروز است؟ از خيابان پرسيد"
من در اين بن بست فرياد زدم: شعرم باش! رها تر از گاز گازتر از اشك اشك تر از شعر شعر تر از من باش! من باش اي شعرم!
فرياد زد: " يك شعر لباس شخصي ام من در اين بن بست! "
زباله هاي اين سطر را به آتش كشيدیم مي دوید مثل خون توي خيابان ها در اين سطر اختشاشيدیم مي دوید خون مثل ِ توي رگ هايم به تماميت عرضي ِ سطر ِ بعد تجاوز كرديم مي دوید مثل تيري كه توي هوا... و سطري به درازي ساق هاي برج ِ آزادي نوشتيم مي دوید تير توي تنش
حالا كجاي ميدان هاي گردش به هرطرف كه دلم...ممنوع مشتش جا مانده است ؟ از كجاي امشب توي ِ شعرها ديگر نمي رسد به در؟
روی سطرهايم فردا به هرطرف مي دوند خيابان ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:35 توسط عارف رمضانی |
|
|
از پله هاي خروجي پايين مي آيم از پله هاي ورودي بالا مي آيي روبروي چشمي در مي ايستم روبروي چشمي در مي ايستي در باز مي شود پس هستم پس هستي بيرون مي روم از تو داخل مي شوي به من |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط عارف رمضانی |
|
|
سه شنبه : سلام آقای رمضانی! چهارشنبه : سلام آقای رمضانی عزیز! پنج شنبه : سلام عارف عزیز! جمعه : سلام عارف جان! شنبه : سلام عارف! يكشنبه : عارف! دوشنبه : show recent messages خواندن دارد :
وجدان آلماني،پس از دوره ي نازي ها،شديدن تكان خورد و احساس گناه كرد؛ توماس مان روح ژرمانيك را بي رحمانه به زير سوال كشيد.نشانه ي پختگي فرهنگ لهستاني آن است كه گمبروويچ شادمانه بر «لهستاني گري »مي تازد.تاختن به «روسي گري»،اين ذات بي عيب!!!،براي روس ها تصور ناپذير است.در ميان آنان همانند توماس مان،همانند گمبروويچ يافته نمي شود. "ميلان كوندرا-هنر رمان"
لطفن در بخش نظرات همين پست يك گل به سيمين هاي بهبهاني و هديه هاي تهراني هديه كنيد! لطفن تا فرصت باقي است «درباره ي اِلي ِ» اصغر های فرهادي را ببينيد! لطفن يك نسخه ي اوريجنال اژ «وقتي همه خوابيمِ» بهرام های بيضايي بخريد!
لطفن «يك بوس كوچولو» هم براي بهمن هاي فرمان آرا بفرستيد! لطفن نوكيا نخريد! لطفن دو جلد«نقد عقل ِمدرن »رامين های جهانبگلو را بخريد و حتمن بخوانيد! لطفن به تمامي مدرن باشيد و خودتان را به كشتن ندهيد!
اول ناديده ات مي گيرند؛ بعد تمسخرت مي كنند؛ آنگاه با تو مي جنگند؛ اما در آخر اين تو هستي كه پيروز مي شوي. "گاندي" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:19 توسط عارف رمضانی |
|
|
به دهان های پر خون به سینه ها ی سوراخ به چشم های باز خواهرم ندا:
در سپيده دم ِ آهن خورشيد هاي در هنوز ِِ حنجره در اشراق ِ دهن دهن به دهن رفتم در سپيده دم ِ آهن من من من
تو تو تو در غروب ِ شيشه مهتاب هاي بر هميشه ي دشنه در سماع ِ سينه سينه به سينه ماندي در غروب شيشه
اي مردم! ...از گفتن حق و مشورت در عدالت خودداري نكنيد،زيرا خود را برتر از آنكه اشتباه كنم و از آن ايمن باشم، نمي دانم. "از خطبه ي 216 نهج البلاغه" ترانه ی درد بر زخمی کهنه را اینجا بخوانید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:14 توسط عارف رمضانی |
|
|
به شعر :
محاصره ات را محاصره كن!!! "محمود درويش" ............................................................... شعري از تير۸۶ براي خرداد۸۸: [آة اگر آزادی سرودی... سرودی می خواند بلندتر از ریش فیدل رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت (تهران در ساعت پنج عصر درست ...)...] ادامه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:8 توسط عارف رمضانی |
|
|
علي آباد
روزي بود روزگاري شهري بود از قراري تو دنياي گل و گشاد مي گفتنش علي آباد ادامه را اینجا بخوانید.
يادنامه ي هوشنگ گلشيري را در وبلاگ دمادم بخوانيد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:22 توسط عارف رمضانی |
|
|
چه فرق مي كند اين ماهي در تُنگ دُم بزند يا دماغه ي اميد نيك آب همان آب است و خانه تقريبي از آب چه فرق مي كند اين كبوتر از كدام گندم بخورد از كجا بپرد پاي چنار آسيد ابراهيم يا پاي مجسمه ي آبراهام لينكلن كُلن لندن لنگرود پرواز تقريبي است از فاصله ي آسمان و زمين تيان آنمِن آزادي ايفل رفتن افق را كمي جابجا مي كند، همين!
نظرات دوستان در ادامه ي مطلب: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:56 توسط عارف رمضانی |
|
|
تناقض يعني من وقتي كه از پله ها پايين مي آيي
پارادوكس يعني تو وقتي كه از پله ها بالا مي روم
ناسازه يعني آسانسور وقتي كه روي پله ها از كنار هم رد شديم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:24 توسط عارف رمضانی |
|
|
قطره ي اول: دستش توي دستم الف لام خواند لام تا كام ِ لبش ميم بود موم بودم توي دست هاش نبضش توي رگم ضرب زد بدنم شور شد ازشوري انگشت هاش "ذالك لا ريب " ريخت از لبا لب پلك هاش رفتيم و جا ماندند « اشك ها و لبخند ها » موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله! يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟ سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟
قطره ي دوم: توي دقيقه هاي تاخير توي دقيقه هاي ِ هواي تازه به من توي دقيقه هاي قطار نمي رسيد نوشت "زندگي دودوتا چهارتاي رياضي نيست" نوشتم سرنوشت مرا ايپسلون هايي رقم زدند كه ديگرانش نوشتند ايپسلون هايي كه ديگرانش شيرين پله هاي پارك ساعي! تو بگو كه لبم در كجاي بي نهايت به لبت ميل كند ؟ ليلاي كاروانسراي سنگي! اشكت توي كدام مارك آب معدني مي جوشد؟
قطره ي سوم: رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است دخترك نشسته كنج رختشويخانه! حالا نبضت زير خشت هاي همين شعر مي زند هي مرد نمكي ! كدام عارف جامانده زير آوار اين معدن نمكي؟! با كدام زنجان رگت را بزنم لنگرود؟
نظرات دوستان: نویسنده: باران سپید دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 1:16 سلام
نویسنده: کوروش همه خا نی دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 3:27 برای بار دومی ست که شعری از عارفی می خوانم که بسیار تسلط بر چرخه ها ی زبانی دارد ، و ساختار روابط تک خطی را بهم زده و با یک تلنگری بر جسته، دیالکتیک شعر ش را از تز به سنتز وآنتی تز ،در لحن و کلام ی استوار از زبان راوی به دلالت ها ی معنایی کشانده است.این فرامتن ِ راستین ، مبتنی برساختار چند خطی احاطه ای بر کنش زبان برده و مرا به یاد فیلم پر کشش بدو لو ی لا ، و سه سکانس ها ی کیسلوفسکی می اندازد .آنها در فیلم که از منظر ها ی متفاوت و ماندگار به جلوه آمده و عارف با این شعرش.
نویسنده: پرستو ارسطو دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 11:40 قطره ها هریک رمز های سمبولیک در این سرودهاست سه اشاره ی
نویسنده: زنی که بلند فکر می کند دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 15:53 من مایه های فمنیستی در این شعر می بینم
نویسنده: wc دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 16:37 من از بعضی تیکه های این کار خوشم اومد
نویسنده: کسری صدیق شجاع دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 16:50 سلام به شما و ممنون
نویسنده: حمید رضا تقی پور دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 17:37 عارف گرامی درود بر تو دوست عزیزم. عارف: حميدرضاي عزيز و فرهيخته ام! نویسنده: حمید رضا تقی پور سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 9:1 عارف جان دوست عزیزم نوشته ات را بر نظرم خواندم. منظور از نو افلاطونیزم، رخداده ی تریولوژیکی در شعر نبود. البته این وجه شعر بود که مرا ابتدا در این اندیشه نهاد. آن چه که مایه اعتقادم بر آن نوشته اول می شود، همان منطق هجوم برنده به نو افلاطونیزم است که در سیره ی پنطیکاستی و توحیدی نهفته است. این تهاجم از تخصص های این سیره افکاری است. نشانه های بسیار روشن از چهارمین و پنجمین واژه در شعر آغاز می شود و سراسر ثلث اول شعر را با همین تقدیس می بلعد. از عجایب هشت گانه جهان، همین مساله هجوم منطق پنطیکاستی به نو افلاطونیزم است که ایده ای تنفس کننده در ایده ای دیگر، از درون بدان خنجر می کشد. و به قولی دیگر در این جا ، همان ذات شعر است که در برابر سیاق نوشتار قرار می گیرد.
نویسنده: سعید نصاریوسفی دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 18:45 باروبسامد ویژه ای شعرتان نشان از رهیافت شاعر به فضا وزبانی ایده ال است وهم اینکه عنایت ویژه شما به مولفه های شعر امروز طراوت ویژه ای به شعر شما بخشیده است.
نویسنده: منیژه رزاقی (قاصدک) دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 19:38 عارف عزیز... طولانی تر از سکوت... نویسنده: اسماعیل مهران فر دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 20:2 سلام عارف جان
نویسنده: یک دوست دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 21:31 به نظر می رسد شعر قبلی « سفارش شعر » شعر نسبتا موفقی است ، از این جهت که ما شاهد « رخداد » یا « وقوع » شعر هستیم . در شعر « سه قطره خون » بالعکس بازی های زبانی شلخته است و کلمات ناهمگن و حرف و باز هم حرف شعر را اشباع کرده است . در شعر قبلی تو نشان داده ای که می شود اجازه داد تا خود شعر و فرم آن سخن بگوید اما در این شعر بیشتر حرف زده ای و گاهی این حرف ها به نتایج ساده انگارانه ای رسیده است :
نویسنده: ماهور سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 9:37 خیلی دوست داشتم این شعر تان را آقای رمضانی عزیز گمانم هوای تازه و آسمان سرزمین تان بی تاثیر نبوده. در مجموع کاری خوب و متفاوت بود البته نه به صراحت " سفارش شعر" اما من دوستش داشتم شاید یکی از دلایلش همین باشد که سرنوشت مرا هم همین ايپسلون ها تعیین کردند!
نویسنده: حمید تقی آبادی1 سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:23 سلام عارف عزیزم.ببخش که دیر امدم.تهران بودم. نویسنده: حمید تقی آبادی2 شنبه 29 فروردین1388 ساعت: 8:2 عارف جان. در کل نظرم همین بود.چیزی نپریده.معتقدم اگر ضمیر ملکی را مخفف می آوری باید سایر زنجیره ی زبانی هم به همین شکل باشد...احساس من این بود که موسیقی شعر وادارت کرده این کار را بکنی...این یک دقت کوچک زبانی است به کار بزرگ تو ....ای عارف جا مانده زیر آوار این معدن نمکی...
نویسنده: محبوبه میم سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:29 کاری که در این شعر با زبان شده فوق العاده است .
نویسنده: عه تا سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:29 سلام دوست عزیز
نویسنده: جلیل قیصری چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 11:56 سلام آقای رمضانی...
نویسنده: حامد حاجی زاده چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 13:56 سلام عارف عزیز دیر امدنم رو بر من ببخش چقدر شعر خوبیه این شعر با کدام زنجان رگت را بزنم لنگرود /با زنجان ماسوله بزن رگت را /دختر اثیری رگش را/زد/ زیر گوش حامد حاجی زاده/زیر درخت انجیر معابد.
نویسنده: مهر چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 16:55 این شعرت پر شور است و درش رهایی و خلاقیتی هست که می توانست فراتر از تغزلی برود که متاسفانه تمام شعر را در خودش قاب کرده! برخی گزاره هایش به دلیل ماهیت تزیینی، کمی توی ذوق می زنند.مثل:"موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!/يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟/سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟ منظورم این است : این ها که البته به خوبی و ماهرانه نوشته شده اند ،خودنما و "روشنفکرانه" اند و اگر دقت کنی ،می بینی که از نظر نحوی مبتنی بر اضافه سازی اند ...
نویسنده: رجب بذرافشان جمعه 28 فروردین1388 ساعت: 4:25 سلام
نویسنده: قاصدک دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 11:51 سلام عارف عزیز! بعد از خواندن چندباره ي شعر:
نویسنده: ابوالفضل حسنی دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 23:5 باید به عارف رمضانی بابت این شعر تبریک گفت! توي دقيقه هاي تاخير نویسنده: رضا افشاری شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت: 7:54 سلام در اپيزود دوم اين وضعيت رو تعديل يافته تر ديدم ؛ازتباطات چند وجهي اين عناصر به شكلي ذو وجه روايت مي شه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط عارف رمضانی |
|
|
با حال ِساده ي آسمان با حال ساده ي ابر با حال ِساده ي هوا سرد است از مضارع استمراري ِ خيابان مي گذرد با زمزمه ي زير لبِِ تابلويي سر به زير «باز است» مي رسد به در به دستور سرخ روي در «بكشيد» داخل مي شود به گلايل ها به ميخك ها و رُزهاي زرد عرق كرده اند از بازدم ِ مرد حالا كه حالم كامل است دسته گلي لطفن! گل فروش مي پرسد روبانش سياه باشد يا سفيد؟ دسته گلي مي خواستم براي ِ "دست هاي دوررس زن وگل هايي كه دير رسيده اند به دستم و زن هايي كه گل نديده اند" گل فروش مي پرسد روبانش...؟! شعر را تا مي كنم لاي پاكت مي گذارم توي دستش يقه اش را بر مي گرداند بر مي گردد به در خارج مي شود از سطرهايي كه هنوز در راهند
حميد تقي آبادي:عارف جانم مهرداد فلاح:عارف جان! باران سپيد:سلام آقای عارف Wc:سلام رجب بذرافشان:عارف عزیز سلام حامد حاجي زاده:عارف عزیز سلام ممنون از نظراتت درباره ی شعرم و ممنونم از دعوت به نوشیدن این شراب که تو این سفره بزم گذاشتی شعرت کار خوبی بود کلمه ی گلفروش یکم سنگین اومد برای سطر چهارمتو سطر9 هم تکرار میشه شروع و پایان کار خیلی جالبه من معتقد به تئوری رقصم و درباره ی این بعد حرف میزنم چون کافی نت داره میبنده راستی این تئوری خیلی مهم نیست اصلن تئوری نیست يك دوست:سلام عارف رمضاني منيژه رزاقي:سلام عارف عزیز نسرين: شعرتان برایم تازگی داشت و دوستش داشتم . ماهور: آقای رمضانی عزیز چقدر این اتفاقی که در شعرتان رخ داده را دوست دارم. بگذارید به راه خودش برود باز هم رخ بدهد! خوشحالم که با بازی های پیچیده ی زبانی مانعش نشدید! چه عیبی دارد اینبار شاعر به حسی تازه دست پیدا کند. به شعری به این زیبایی و با احساسی اینچنین متفاوت. به نظرم شما با همان لحن همیشگی شعر گفتید با این تفاوت که اینبار به احساس واژه ها بیشتر توجه داشتید. ابوالفضل حسيني: جسارتی که در ارایه روایت در این متن صورت گرفته است ستودنیست ، ستودنی از این لحاظ که اگر به ورزدگی برسد نتیجه می دهد عارف باید نشان بدهد که از ادیت کردن نمی ترسد یا به عبارت دیگر به همان صورت که از نوشتن لذت می برد از فشرده کردن نیز همینطور، عارف :ابوالفضل عزيز!اگر از تكنيكهاي «فوق العاده آشنا»ي مدنظرت،براي من و مخاطبين وبلاگم نمونه هايي از كارهاي ديگران ارائه دهي، ممنون مي شوم.با اين تاكيدي كه تو گفتي،حتمن بايد چند نمونه ي خيلي خوب دم دستت باشد.منتظرم. قاصدك: سلام عارف عزیز حميد رضا تقي پور: عارف عزیز! داوود ملك زاده: گاهي نظر دادن دربارهي شعر برايام سخت است، و دوست دارم به عنوان يك مخاطب حرفهاي كه فقط شعر ميخواند آن را بخوانم و لذت ببرم. ما شاعران گاه چنان در درگير تار و پود شعريم و منتظر لغزشي از شعري كه پيش رويمان است؛ فراموش ميكنيم كه از متن لذت ببريم. اين بيماري حتا براي خود شاعران در لحظهي سرودن هم رخ ميدهد و با فرض ماخطب يا مخاطبان فرضيي شعرشان، از لذت سرايش شعر، خودشان را بينصيب ميكنند، و بعدها احتمالن مخاطبان را... نوري نوروزي: سلام عارف عزیز! فدرس ساروي: عارف به لطافت شاعرانه بازگشته ؟ نمی دانم چرا اما حس می کنم روحت حساس شده و ... کمی از خشمت بریز تنگ ته مایه هایت ... مهدي حسين زاده: سلام عارف جان پیش از هر چیز عذر می خواهم. که دیر آمدم. اما شعر
احسان رضواني:سلام عارف جان شعرت را دوباره خواندم تغییر داده ای خوب از پس کار هم برامده ای صحبت از دستمالی شدن تکنیک ها شده بود با تمام احترامی که به مهر عزیز قائلم این گفته اش را قبول ندارم چرا که تمام شاعرانی که شعر می گویند تکنیک یا ایده ای را می آورند ودست آخر یک تیز هوش یک نابغه مثلا مثل حافظ در عصر های گذشته پیدا می شود تمام تولیدات خام را جمع می کند در یک اجرای درست پیاده می کند تا بوطیقای عصر خویش را تحویل دهد . ومن برای این حرف ها نیامدم آمده ام این را بگویم که اگر می خواهیم تکنیک دست دومی را استفاده کنیم پیش از هرچیز باید به اصالت تکنیک پی ببریم وبدانیم که چگونه در بافت و یا فرم می نشیند وعلت غائی اش چیست ؟ عارف جان مثلا تو در این شعر زیبا یک سوال را دوبار تکرار کرده ای که قبلا هم یک شاعر عزیز فلسفه زده این کار را کرده بود وهرجايي كه توانسته بود تفسير براي كارش نوشته بود كه آهاي ملت بيايد ببينيد كه من چه كرده ام .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:14 توسط عارف رمضانی |
|
|
"معلم بود و گيله مرد شعر بلند مهرباني و رنج عاشق آب و خاك و چه زود با زمين يكتا شد! به پدرم"
ريش قهوه اي و كلاه سياه چه به هم مي آيند! عينك قهوه اي چه به من مي آيد! زندگي قهوه اي چه به من مي آيد! مي آيم شويِ زنده ي مرگ را ادامه دهم * من رفت و آمدم از کجا به در کجا و بسی رنج بردم در این سي سالگی كه هواش بس ناجوانمردانه به ريه هام نمي سازد تهران آه ليلاكوه! هنوز از لاي پستانت بهارنارنج مي ريزد؟ توي قاب پنجره ي دبستانت زنان چاي مي چينند؟ از من در تو چيزي توي ابرها روياست كه پدر با موتور رفت و آمدم لنگرود به قوهاي استخرش كه عاشق مي بينم واي برف! خودم از مي پرسم برف! آنچه كه سرد است خود ِ برف است؟ با ناله ي ِ عشقبازي ِ گربه هاي ِ توي حیاط * به مشكوك مي رسم به خودم اين روزها دلتنگ صداي ِ سوتم براي شاشيدن اسبش مي زد عمويم را مي گويم از حسن سخن مي گويم گوسفند هاي به چرا زنده ام به چرا چوپانم اين شب ها در من لاك پشت هايي به پشت افتاده اند و سر جوجه كركسي تا گردن از تخم در آمده * مرگ توي كمد لاي لباس هام آويزان است دستم روي چوب رخت ها مي لغزد پالتوی مشكيم مرا مي پوشد به چتر دسته كائوچوييم بيايد شاید امشب باران
*پ.ن.اين سطرها بازنويسي شده اند .
مهرداد عارفاني: مي آيم به ادامه شويِ زنده ي مرگ زندگيم كند سی سالگی که نام این شعر است در حقیقت باید نکته ی پنهان اثر باشد و آوردن واژه ی سی سالگی یعنی زیر ضرب بردن تمام متنی که با اشنا زدایی می خواهد بگوید سی سالگی.... که شعر به غیاب نشانه استوار است و نه حضور و با ز هم پیشنهاد می کنم ای کاش از سوم شخص استفاده می کردید مثلن پالتوی مشکی را می پوشد و..........
منيژه رزاقي: نمی دانم چرا از (اين شب ها در من لاك پشت هايي به پشت افتاده اند ) این خط شعر را بیشتر دوست داشتم تا انتها!
مهدي حسين زاده : ((مرگ توي كمد لاي لباس هام آويزان است))
رجب بذرافشان: سی سالگی رویکرد دوگانه/ چند گانه ای در نسبت های امروز و شخصیت راوی - شاعر دارد که با ارجاع تاریخی از فردوسی این پروسه گسترش می یابد. نوستالوژی سیاه و محوی در متن در حرکت است که با سیاه پوش شدن تقریبا لپ کلام و یا بازخورد متنی بروی تاویل گشوده می شود.
ابوالفضل حسني: این کار با تمام حسی بودنش از یک خالی شدید رنج می برد انهم فرم است!
Wc: می خونم و با خودم می گم چرا ساده تر نه
جليل قيصري: شعری است از نوع شعر اعترافی...پسر -پدری که به واگویه می نشیند و پدر -پسری که در هم و در رنج های هم متکثر می شوند و شعر چشم اندازی نوستا لوژیک و زیبا و ابعاد اجتماعی می گیرد پایان بند اول و ابتدای بند دوم را گمان می کنم باید با تعدیل به زیر ساخت ها ببرید ...راوی به حال باز می گردد و به مرگی که از در و دیوار می بارد و پایانه ی شعر در برزخ بین شب و روز و مرگ و زندگی با چربش مرگ به فرجام می رسد .بر قرار باشید
فدرس ساروي: فدرس اهل شیرین گویی نیست خوب می دانی عارف جان ... کارهایت را به شکل عجیب لذتناکی دوست دارم ... متن دهه ی هشتاد این سمت ها نفس می کشد
فرشته اصلاحي: نمیدونی چقدر از این شعر لذت بردم از حس عمیقش که میدونم از دل بر آمده که در دل نشسته. شعر فراموش ناشدنی ای بود. خیلی دوست دارم بیشتر در باره ی اون بگم که این بمونه واسه وقتی که اومدی تهران. بازم میگم واقعن لذت بردم خصوصن چند سطر پایانی.
علي ساروي: ساختار در شعر شما به صداهای متناقضی که به حاشیه رفته اند پاسخ می گوید اما انچنان متفاوت نیست این مرز سیال وناپایدار است ماباراوی موجه روبرو نیستیم مخاطب با حدس وگمان باید روبرو شود.گاه در یک ساختار متزلزل هم می توان به یک شعر رسید انچنان که در خیلی از شعرها این تفکر در متن است که متن را با چالش روبرو می کند .
حامد رحمتي : شعرت را خواندم کشف های بالاقوه ای را در شعرت دیدم به همان اندازه که شعر محسناتی داشت یک سری ضعف هایی هم در آن به چشم می خورد که با بر طرف کردن این مهم روزهای خوبی را در پیش خواهی داشت.
محبوبه م: ...و مرگ آویزان در کمد لباس کی دست دلش می کشد که از گنجه بیرونش آورد برای برتن کردن .شولایی که همیشه از لای درزهای گنجه حواسش به ما هست .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 0:30 توسط عارف رمضانی |
|
|
رسيدن از ایستگاه بيرون مي زند تن نشستن حوصله ي عرق را سر مي برد برخاستن از نيمكت دست مي كشد ايستادن از آب سر مي كشد آمدن آغوش باز مي كند دست ها ي خنديدن از دور دراز مي شوند چشم هاي گريستن مي گيرند لب هاي گرفتن مي گريند بودن دست در دست نبودن دارد ماندن از نفس مي افتد پاهاي دويدن هاي هاي خالي از رفتن است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:46 توسط عارف رمضانی |
|
قدم از خودم بر مي دارم خودم را جا مي گذارم مي رسم به خودم هميشه در هنوزم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:43 توسط عارف رمضانی |
|
|
به كه مربوط است كه چگونه به هم مربوطيم؟ ازبالا از پايين يا از كمر؟ آقا!شما كه ايستاده اي بالاي سر سر قيف را گرفته اي توي سوراخ خم به ابرو بياورم اصلن! خيال نكن هرچه بريزي لبريز مي شوم! خالي مي كنم توي اين يكي يكي يكي خالي مي شويم توي ديگري بريز! بريز! بريز! حالا همه با هم سرريز مي شويم ظرف پيشنهادي من به تو اين است : هاون بچه ها مي بينيد قانون ظروف مرتبطه بر اين ظر ف ها چگونه مترتب است؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:37 توسط عارف رمضانی |
|
|
دست ها بر زمين دو لا شده ايم كه چي ؟ كي؟ كجاييم ما ؟ هشت نفر بوديم گوش هاي از دراز آويزان تر! از سبابه ي عالي جناب (بايد) خط بگيريد لطفن ! در هشت خط بوديم َشست هاي محترم!خبردار هستيد كه لاي وزن اين موازي هاي نا متوازن گيريم؟ كي؟ كجاييم ما ؟ بي وزن هايي كه بوي ديشب را به تن داريم هنوز ديشب؟! روي ِ ... كنارِ ِ...خوابيده ...خواب بوديم؟! دست نگهداريد! محض رضاي خدا دست از اين بازي ها ... هيس! خداي اينجا خداي رودست خورده ايست رفيق! از سرش دست مي تواني برداري : (بايد) كلاه بگذاري بر سرش سرم از گيج هاي دور و برم مي دوريد دور تا دورم را سايه هايي برمي دارند به بلندي از اينجا تا اين بغل دستي م سيه چرده اي است انگار مي گريزد از (بلندگو مي گويد ) تسونامي سوماترايي است داور تپانچه اش را به آسمان گرفته بود سه- دو- يك آتش! ...گُر...آسمان ....گِرفته بود لب هاي از كبود آبي تر! تا ته ِ خط را (بايد) سر بكشيد لطفن! داريم مي كشيم خودمان را به آن ور خط اين وري هم... ؟ (بلندگو مي گويد ) كاستاريكا با روياي آريزونايي بوسنيايي است؟! دارم از اين وريم جلو مي زنم كه آن وري ِاين وريم (يوز پلنگي بود كه با ما مي دويد ) دور بر مي دارد جلو مي زند از من كه جلو بودم از عقبيم (به خمشگيني گاو خشمگيني است كه شكم ايگناسيو را دريد ) عقب مي افتند جلويي هايي كه عقب بوديم از آنها (اوه! اين گريگور زامزا نيست؟) جلو مي زنيم از عقبي هايي كه جلو بودند از ما (ديوانه از قفس پريد !) عقب عقب مي روند تيرها پرچم ها سايه ها آدم ها (خودتان را بين جمعيت مي بينيد؟) داريم جلو مي رويم جلو تر عقب مي روند عقب تر جلو مي زنم جلوتر عقب مي كشم عقب تر جلو مي عقب رو تر جلو مي عقب زن تر جلو مي عقب كش تر
كشور ها ، شهر ها، شخصيت ها خيالي اند اين قصه واقعي بود
باران سپيد: هر روز صبح در آفریقا آهوئی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه او خواهد شد و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد.
قاصدك: سلام عارف عزيز! موفق باشي
خميد تقي آبادي: سلام عارف عزیز
منيژه رزاقي: سلام عارف جان...
مريم عبدي: سلام به عارف رمضانی دوستی که این روزها کم پیدا می شودکم
مهرداد فلاح: عارف جان!
ماهور: گاهی ما مفاهیم رو پیچیده می کنیم تا شاید حقیقتی آفتابی شود!
فدرس ساروي: عارف جان سلام
فرشته اصلاحي: سلام دوستم. چه خبر؟ شعرت رو خوندم و لذت بردم(پيشرفت زباني) اما با يه قضيه يك كمي مشكل دارم. احساس مي كنم يك منطق تحميلي توش به چشم مي خوره يه جور نشانه هاي گنگ كه مي خوان چيزي رو بگن اما بعضي جاها نا موفق اند. مثل:«ما هشت نفر بوديم»/«درهشت خط بوديم»...
آرمان ايراني(ديدار): عارف عزيز
احسان مهديان: سلام عارف عزیز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط عارف رمضانی |
|
|
مي خواهم اين شعر را اين طور شروع كنم دوستان! هرچندكه بايد بترسم كه روايت ... اصلن بي خيال ِ هر چه پيش آيد خوشم مي آيد از پس ِ پيش آمد پس اين طور شروع مي كنم :رفقايي كه جوياي احوالاتيد ! خيالاتتان تخت تقريبن همه چيز همان طور است كه بايد گوش ها را تيز كنيد تا بگويم از نبودن هايم ؛ القصه دراز هايي كشيده بودم توي اتاق ِ خواب هاي نديده ام تلفن جيغ مي كشيد كه عارف اين بار ديگر برداشتني ام برخواست تنم تلو تلو از لابه لاي پتوي مخملی ام انگاري امروزها انقلاب هايي برپاست در تفلیس دلم تا كه بر مي دارم گوشي را مي گذارم بگويد:الو آقاي رمضاني ؟ خوبي ... از صداي آن ور خط ترس برم مي دارد مي برد توي وضعيت نارنجي كيف هايي كوك مي شود توي اوكراين سرم - بله تقريبن امروز هم همان خودم هايم كمي آدمم كمي گيجم كمي هم/سرم ...ببخشيد شما ؟! باري بد نيست كه شكستي در روايت بدهم و هشداري به هر زني كه هوس عاشقي حوالي شاعري دهه ي هشتادي را كرده كه اين نسل دهنلقيت بالايي دارند در متنهاي بي سر و ته شان . در تاييد اين نظر بي منظور بسي زور زدم در اين فارسي تا بينامتني بزنم به شعر شاعر خيلي نزديك خيلي دور فدرس الشعراي ساروي (دامت افاضاته) بازمن نخورده مستم باز مي لرزه دل و دستم عجب بي جنبه اي هستم ؟! از جنبه هاي اخلاقي لحظه ي ديداري در كار نيست(فعلن) بخراشد تيغ هم خيالي نيست(عمرن)هواي خانه هم كه چه دلگير مي شود (گاهي)
پس بگذاريد از اين حا بيروني شويم و اين طور ادامه دهيم ؛توي گيرپازار اين شعر گامي بزنيم، با واژه بازي كرده دامن تني چند از من هايم را بگير اندازيم و شخصي/يتهايم را پردازش كنيم تا كه همزاد بپندارید و هم حالي بردارید(باشد كه راضي شويم )؛ سالها ست كه چپ و راست دارم مي روم دور ميدان" تيان آن من" آن مني مي شوم كه هي من من مي كند : دموكراسي دموكراسي دموك... راستي راستي حالا مي بينم كه زنهاي اين ميدان همه به آزادي زن هستند و من به شكل زننده اي ...مردم ؟ من كه یک ناموس پرست فمنیستم گاهي هستم و گهگاهي نیستم تقريبن که باشم که خریدار تو باشم خانم؟! آقا ! اصلن متوجه هستيد كه تقریبن تمام ما ها در قبال این موضوع که چرا گارگر بعد از انقلاب شمالی شده مسئوليم ؟ اين جا دارم لابه لاي علي چپ اين كوچه هاي پاشنه بلند از سايه هاي نسبتن پا کوتاه سان مي بينم وتقریبن بوی بدی هم نمی دهد زیر بغلهای این خانم بغل دستی گيرم كه سالهاست دستي بر آتش اين جمعيت نالان دارم اما این که من تقریبن من ام چه ربطی دارد به اصلن هیچ کس ؟ تقريبن اینجا همه کمی عاشق "هم" اند و"همه " هم یک کم عاشق من تقريبن منم عاشق همه ام همين جوري پس بي خيال جونم! خوش به حال "هم" و " همه " و "هممون " و ... پايان اين شعر "اين داستان ادامه دارد " مي خواهم كه بخواهم حالا یواش یواش مي شود گفت كه دارم مي ترسم از اينكه ديگر نترسم آه اي يقين گمشده بازت نه ...مي... نه ...ام
*شیزو فرن تغییراتت دارد شروع می شود عارف جان.(و هیچ ارتباطی به هیچ کسی نداردها!). از آن وقتی در ان شعر سه بار عارف عارف عارف گفتی فهمیدم که همه شناختن ها و شناسه ها و شناساهایت را جوری دستکاری شده می بینم. که اینجا نیز. از این متن ها خوشم می آد. که خودم نیز با چنین حال و هوای بیگانه نیستم. **امروز صبح است اینجا و نکته ای از خواب پراندم دوباره خواندم-
سلام عارف عزیز... می گویم :که اگرازبابت زبان با شد اری! ولی از بابت تغیرمکان روایت نه! تا انجا که متن در داخل اتاق دارد اتفاق می افتد من به صورت احساسی طبیعی تر تونستم با ان روبرو بشم اما از انجایی که راوی اعلام شکست روایت می کند من یک طعم و بوی دیگری احساس کردم شاید این نگاه من شهودی باشد در این جا.... خلا صه ی کلام می توانم اینجوری اعلام نظر کنم که بند اول کار با بند دوم کار یعنی از شکست روایت به بعد انگاری از یک جنس نیستند من نظرم این است که اگرهم روایت قرار بود از حالت خطی فرار کند ای کاش در همان مکان اولیه ی روایت: این اتفاق می افتاد یعنی مکان روایت تغییر نمی کرد ولی زاویه ی باز روای روایت عوض می شد ....
می دانم! نه ، حس می کنم نسل تازه در شعر امروز ما دارد روی پای خودش می ایستد. واقعن ؟!
عارف جان سلام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 2:13 توسط عارف رمضانی |
|
|
به مهرداد فلاح
بودن
بو د
ا
ردردردردردردردردردرد
م رد ن
ردردردردردردردردردرد
برجامي
گ
ذ
ا
رد
.
سلام ...نگاه کردم کلمه کلمه است بعد دقیق تر مترسکی که دارد نگهبانی مزرعه ای را می دهد یا رباطی که حرف ها را در خودش دارد مردن است درد است وصدای خیلی از معانی ونکته ها در هم ریختن همه دلمشغولی ها وتو داری ها..صدای شعر ...من ...تو..شاید می شد خیلی ساده نوشت ولی چه می شد لابد چیزی نداشت جامعیت چند کلمه در تفکر واندیشیدن ریختن حرف ها در شکل گیری خاص ونا متعارف ...واقعا پشت همه این حرف ها چه چیز است یک نوع صدا...جریان ..مثل رودخانه ای پررمز با صدای وحرکتی متفاوت ...شما را خسته نباشید می گویم...ممنون
ممنون عارف عزیز .
یه کهکشون سلام و ستاره تقدیم به شما . استاد انسان طبیعت طراحی 2 - ترم چهارم ازمون خواست کانسپت چو آل آرتی طراحی کنیم .با یه قفس بزرگ و یه ادمک سفالی و یه قفس کوچیکتر و یه پرنده ی اسیر دنیارو ساختم اینکه ما اسیر قفسی هستیم که کلیدی داره اما دور از دسترس ماست و پرنده ای در قفس کوچیکتر که کلیدش دستک آدمک توی قفس بود ..... سبز سبز شاعر شاعر یاعلی به امید بیشتر و بهتر نوشتن و زیباتر مفهوم کردن .
عارف عزیز از مدتها پیش، منتظر بودم که به این شیوهء نوشتن، که البته در نظر تو، آشکارا متاثر از روش نوشته های همان دوست و راهنمایت (به تعبیر خودت شاعر پیشرو) است، رو بیاوری. پس در چارچوب همین دیدگاه، نگاهی که از درون بر مقدرات نوشته های تو فرمان می راند، به نوشته ات نگاه می کنم. نه از بیرون. هرچند نگاه از بیرون، صمیمانه تر است! ... می پذیرم که این طرز نوشتن، یعنی پرسپکتیویته کردن ساخت روبنایی و سطحی شعر، به تنظیمات بیشتر و گاه خسته کننده تری نیاز دارد. هم در سطح تولید (بخوانید سرودن) و هم در سطح تالیف (بخوانید خواندن و دوباره پیوستن عناصر نوشته). حرف من کاملا روشن است:
سلام عارف عزیز در سرزمینی که باد می کارند و طوفان درو می کند سر به سر شعر گذاشتن امری است خطرناک و آن کس می تواند از این فضا جان به در برد و خودش باشد که نمی خواهد مریم حیدر زاده باشد که نمی خواهد کتابش را در هر کوی و برزنی بخوانند در اینجا خود بودن و شعر خود را نوشتن جسارت می خواهد چرا که عده ای چون سطوتی خواهند امد و افرادی چون فلاح را که بامش به هیچ آفتابی بدهکار نیست را زیر سوال می برند
از اینکه این کار تمایل دارد یک کار متفاوت باشد شکی نیست ...اما عارف باید حواسش جمع باشد که شبیه این کار هم در تاریخ ادبیات ایران در گذشته و حال بی بدیل نیست و هم در تاریخ ادبیات جهان ....اما من احساس کردم که کار می خواهد یک تنتنه ی زیر و بمی مو سیقیایی را به رخ بکشد که از این منظر جای تا مل دارد و انتظار بر انگیز ......اگر این به عنوان دغدغه برای مو لف باشد باید منتظر باشیم ببینیم کار خلاقه ی خودی شده چقدر می تواند ما و عارف را به هیجان دچار کند. با سپاس
سلام عرف عزیز بله با پشتوانه ای که دارد این شعر ها در تاریخ ادبی ما(شعر مشجر و مطیر-بیش از آنچه شمس قیس در حد تففن شعری مطرح کرد) و در تاریخ ادبی غرب (شعر کانکریت و ...) و با موج انقلاب نوشتاری که می بینی می شود انتظار داشت که این شعر ها سمت و سویی دیگر و حتی جان تازه یابد. یا حق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:38 توسط عارف رمضانی |
|
|
خشت سرخم زملکت جم خوشتر بوی قدح ازغذای مریم خوشتر آه سحری ز سینه ی خماری از ناله ی بوسعید وادهم خوشتر "منسوب به یک خیام"
[آة اگر آزادی سرودی... سرودی می خواند بلندتر از ریش فیدل رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت (تهران در ساعت پنج عصر درست ...)...] عارف! عارف! عارف! اصلن تو من اصلن تو بلدی بگی دوستت... من اصلن دارم /لای/دوستت نفسم بند است من اصلن دارم/لای/دوستت له می شود من اصلن روی همین دوستت دارم ازخودم زير تو می افتم تا توی همین تو خانم جمله خانم زیبا تو که می آید وسط از خودکار تو به من می ریزد تو که از خود به كار می روي خودم از من به تو تا تمام شعر می شوم تو ام من تر از من توام ترم از تو تا تويي در توتر ازتو توتوتوتوتوتوتو! ماما! این خودکار فقط تو می زاید من کو هستم و کِی کی انگار بی/نقطه بابایی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه نقطه توی تاریک گم بود نطفه ام توی تاریخ گم بود date:… / age:twenty eight / gender:male / conclusion :forty six XX cells توی همین سطر بودن از من با هر تو ممنوع شد توی همین سطر هفت ساعت خود تو را ارضا کرد هفتاد روز خودکفا بودم از تو هفت هزار بودم زیر بدون سال ها ی سربه سر اصلن تو نبودی توی من من بودی و من بود بابا ندارند این سطرهای تا ته تا تهی تا گاه به گاه به هر تا هرگز از هم از همیشه تا...آةةةةةةة نقطه ات توی پیدا شد نطفه ازجمله توی خودکار بست دوازده ساعت در نيمه شب تر از تهران درست 0:0 [آه اگر آزادي ...آة اگر اگر اگر ... اگر هوگو سرودي مي خواند توي كاراكاس بی نوا چاوزِ مادام العمرتر از ژاور بود توی پاریس آآآآآآآة...
پ.ن. شاید که ادامه داشته باشد .شاید که ادامه داشته باشد؟!
خوانش آرش قرباني بزرگترین منتقد هر متن خود آن متن است . پیشترها درباره عبدالرضایی گفته بودم که شعر او حرکت از جهان به زبان نیست . بلکه حرکتی است از زبان به جهان . این حرکت همان چیزی بود که می توانستم آن را همچون هیدگر چنین بیان کنم : زبان می جهاند . شاعری که کشف و شهود را در زبان انجام می دهد و تصویر را به زبان ترجمه نمی کند نامیرا خواهد بود . این روزها نیز همچنان بر این باورم که چنان باید بود اما در هیاتی دیگر . این روزها به تجربی بودن شعر بیش از هر چیز باور دارم . بر این اساس شعر شما را در ساختی تجربی و مکانمندی آن در حرکت تجربی شاعر درک می کنم و بیش از آنکه همچون کوتوله گان در برابر فرزندی که به دنیا نیامده موضع بگیرم انتظار را ترجیح می دهم . آنچه مشهود است تجربه های چه بسا پیچیده ی شماست که در این اثر خود را به عنوان پیشنهادهایی جسورانه نشان می دهد . دوست عزیزی که از شبه آوانگاردهای بلاگی صحبت می کند باید در این مسئله اندکی جانب احتیاط را حفظ کند . آنچه یقین دارم آنست که گذشته از فضای نقد ، همدلی بیشتر با هر متن شاعر را در درک بهتر تجربه ی شعری اش کمک خواهیم کرد . و دیگر این که باید به مقاله جدید فلاح اشاره کنم درباره " پس کی جهانی می شویم " . همچنان باور دارم که آنچه در برابر ماست آینده ی شعر است و نه گذشته شعر . آینده ی شعر با تجربه های همین به قول دوستمان " شبه روشنفکرهای بلاگی " است . ما نه پلیس هستیم و نه ماموران امنیت شعر . اجازه دهید این نسل خود راه خود را پیدا کند و این میسر نخواهد بود مگر با اهمیت دادن به هر تجربه ی شعری . خوانش معصومه مظفري شعرت پر است از من هایی که همیشه من نیست گاهی تو است گاهی او.من هایی که نوعی سخن می گوید با خود.مونولوگ متنی.شاید در این مکاشفه می خواهد خود را بیابد.خود با تمام آنچه هست و آنچه نیست.خودی که گاهی آنقدر جسارت دارد که هر چیزی را می گوید و گاه آنقدر می ترسد که ساده ترین کلمات را نمی گوید و این یعنی تناقضات انسان مدرن که گاه می تواند آدمی را بکشد و گاه از دیدن مرگ پرنده های در برف گریه می کند.این من ها دارند با خودشان حرف می زنند پس به من مجال بده من های شعرت را بشناسم و به عنوان مخاطب درگیر شوم.
خوانش آرمان ايراني : دربارهء نوشته های شعری ات، مایلم به نکته ای اشاره کنم و آن، قربانی شدن، در درکی مکانیکی از بازی های زبانی است. باباچاهی اخیرا گفته است که منظور از بازی های زبانی، صرفا نحوشکنی نیست؛ و به گمانم درست گفته. حتی گفته وقتی شاعری در نوشته اش طنزگونه، به مرگ می خندد؛ این هم بازی زبانی است. کارهای اخیرت را صرفا از آن رو مکانیکی نمی دانم که بر درکی مکانیکی از نحوشکنی استوار شده، درکی که به روش میتوزی قابل تکثیر است. بلکه از آن رو مکانیکی می دانم که فاقد جهش برای عبور از مرزهای هندسی نحوی است، و خیال در آن نقش پررنگی ندارد. با ورود کاراکترها هم، به جای اینکه به مرز شعر نزدیک شود، با ساختار روایی/ داستانی ادغام می شود. حال آن که برای ایجاد ساختار سینمایی، باید زمان خطی را قیچی کرد. در جایی نوشته ای، منظورت از نوشته ای با ساختار لایه بندی/ شبکه ای آن است که وقتی به سطر چندم می رسی، ناگهان برگردی به چند سطر قبل. چگونه می توان به این ساختار نزدیک شد؟ وقتی کل نوشته را فدای شگردهای ساده و پیش پا افتادهء بازی های زبانی می کنیم. مسئله این است: چگونه می توان «فرامتن» را به «بینامتن» کشاند و سپس آن را در ساختار «متن» بازیابی کرد؟ کاری که شبیه عمل احضار ارواح در کیمیاگری (سیمیا و ...) است. شبه آوانگاردهای بلاگی ما، هنوز درک روشنی از متن در کارهای خود ارائه نکرده اند.
خوانش باران سپيد:
گریه نکن برای نوشتن چیزی که لازم نداری آزادی ست !!! آقای نویسنده نگران نباش برای نوشتن به تنها چیزی که نیاز نداری آزادی است .
خوانش ماهور: دلگیر نشوید اینها که می گویم چون میدانم هنوز هم گوشه چشمی سبز دارید! و گاهی برای طراوت باران و بوی برنجزار دلتنگ میشوید .. من در کل این شعر های من و تو دار زیادی که یکجورهایی لکنت را در شعر وارد می کنند ( از لحاظ ظاهر ) زیاد نمی پسندم . یعنی سلیقه ام این طوری است .. دوست دارم محتوای شعر سپید عمیق تر از این ها باشد . نمی دانم شاید یک روزی این تلاش ها نتیجه بدهد ولی در کل هر چقدر قبلا از این دست کار خوانده ایم یک جور تکرار بوده . خوانش پوریا کلهر: ... و ما جماعت برهنه گی...همیشه ژان وال ژان بوده ایم... البته منهای همان تکه نان که داشت و ... نداریم... و ندانستیم ، خدا بهانه خوبی ست برای دوستی با آنهایی که ساده ترین نامهایش را حرام کرده اند... همین که شیطان مان مشترک است برای برادری مان کافیست...
خوانش فدرس ساروی : کار فوق العاده ای است از نظر من ...
خوانش بهار: ن . والقلم .... خوانش : کار خوبی بود و در ادامه کارهای قبلی قابل انتظار هم ... خوانش حسين مكي زاده: دارم لذت میبرم از "منی یات" ی که از من هی فراتر میروند و بر میگردند. گاه درگیر حسی شیزوفرنیک پرتابت می کنند و گاه فرامنی مستکبرانه مجال نفس شان نمی دهد. این حس های بحرانی را پروراندن نوعا متنی بحرانی باید بسازد. خوانش ابوالفضل حسني : من و قتی دوباره با این کار در گیر شدم احساس کردم با راوی ایی طر فم که در ست و درست در و سط زبان ایستاده و زده به سیم آخر اما مسله من این است که این به سیم اخر زده گی به نظر می اید فقط بتواند یک سیم از سیمهای معنایی را هم چنگ بزند .....عارف شعر تو دچار شیدایی مضا عف است و جالب برای من اینکه این شیدایی کا ملن طبیعی می نماید ...خب بنماید این خوب است ولی به اعتقاد من ادامه ی این اصلوب اگر بتواند در طی مسیر معتدل تر شود.... خواه نا خواه ان بخش از پتا نسیلی را که در روند شیدایی زدگی این متن خرج شده باز گشت خورده ودر پهلو هایی دیگر خرج و هزینه می شود که نتیجه اش چند لایه بودن کار می گردد در نهایت که این متن من را را ضی و سر حال نگه می دارد به خاطر اینکه ثابت می کند مو لفش از جنون مندی خا صی بر خوردار است هر چند این مو لف خود و زبان را به هلشدگی و هلکردگی زیرکانه و قابل قبولی دچار کرده است..... خوانش مهرداد فلاح: این جا کسی ست که شعر دارد او را می گوید ( می زند انگار که بگوید ! ) چرا ؟ خوانش اسماعيل مهرانفر:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:20 توسط عارف رمضانی |
|
|
«جنون در افراد استثنا است،اما در گروهها،حزبها،ملتها و دوره ها،اصل است.» " نيچه" سینه هام را اینجور نبين خس خسشان از خسیسی نیست هواي اتاق است كه نم پس نمي دهد اين روزها بوي پايم توي پايه هاي اين تخت هي بختك مي شود روي سينه ام بي هوا هم همه ي حواسم هوايی هوايت مي شود خيالت تخـت يادت هست بچه كه بوديم؟ چه كه نبوديم؟ قائم بوديم و باشك بوديم باسن كاردرستي هم بود براي سرسره بازي بادبادكها را به بادي مي داديم كه بي صاحبتر از باران بود سهمي از باد را هم توي تفنگ مي كرديم تا سينه اي سرخي كند براي تيراندازي (الو الو از قطار گنجشكهاي روي طناب/ به جليز و وليز اشكهاي جوجه كباب) كم كمك چرخ و فلك هر چه گيج ِ توي ِ جیبم را به پيشانيم بست ( به راست راست عقبگرد عقب جلو عقب جلو عـــَــــــ قــَــــــ بــــــــ ج ل و ...) اين گِردي ها چه گَرد و خاكي پشت اين خاكريز بلند مي كنند توي سينه تا نگاهت مي كنم سينه خيز از زير چشم هاي خار دار رد شوي يكراست مي رسي به ميدان من تو كه جنگ را توي مدرسه كيو كيو كردي آي كيوت هم قدي به بلندي سپيدار هاي "سل پوشت"* داشت زير درخت آلبالوي پشتُ حیاط بود كه بختت وا شد سينه بند تا شده ي سياهت طعم سرخي دارد هنوز سوتي هام از بي سواديم نيست دارم اما قدش به سوتين نمي رسد (الهي سينه اي ده آتش افروز!/در آن سينه...) این مبحث سینه خيلي خلط بالا مي آورد وسط این حرفها حالا تو هي های های بگو يا ... "يا" "اي ِ"برعكستر از جنگي است كه گنج را دور اين ميدان عقبگرديد و بر عكس
.................................................................................................................... *اصطلاحي است در گويش گيلكي ِ شرق گيلان كه به خشكيهاي اطراف مرداب گفته مي شود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 1:30 توسط عارف رمضانی |
|
|
تا سربه سر سري بر سينه گذاشتي در آ ن/فاك/توس بوسيديش به سر بیوگی را لچک بستی زندگي را با مردي / نكردي سپيده را درشهر بانو كردي تمام تب را در شب زنده ماندي نمردن تا سحر را / خواباندي و با وجودي شدی بي ( با ور كن خدا بيداره شبا سحر جان!) هرروز ده را دواندي تا شهر/ را به خود رساندي عرق را غيرت از رگ گرفتي به رگ كار خانه ريختي شب خانه را به رويت كشاندي ماهت را به هيچ چشمي / تاباندي؟ و با وجاهتي شدي بي(وجه درخواستي را براي چه مي خواستي خانم عزيز؟!) از این جای شعر درتنورِ شا/عر/ترترترتر زدن (واقعن لازم بود بازي با اين همه فعلِ ِ تعدي گر؟ آقاي بي قيد! مفعولِ مجهول الهوية!) يك عدد قاضي را یک کمی قاطي كردن (طبق ِ تبصرهٔ ذیلِِِ ِ مادهٔ فوقِ ِ اصلاحیهٔ بعدی ِ قوانین ِ ... برود دارالمجانین ِ ...) توي ِ گوش دكتر با جييييغ زدن (دانشجويان عزيز اين مريض كِيس ِ مناسبي است براي كوئيز) دست پرستار را در گازززز زدن ( از بس كه رگ نديد سِرُم را برد ) و شهربانويي شد كه يك بار ديگر مرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:18 توسط عارف رمضانی |
|
|
سلام اين مرگ است كه واقعيت برابري و بي اهميتي همه ي امور را نشان مي دهد. "هايدگر" گر چه نه چندان ژرف ، اما هنوز آبهايم زلال است. گل آلودشان نكرده ام . تنها كوزه ام را به آب زده ام .مواج شده است.تو كوزه ات را به آب مي زني يا به سنگ؟ از پدربزرگت به ارث برده اي تسبيحي وُ... DNAاي با يك ژن معیوب روي كروموزم فرضن بیست شیر يا خط ؟ YیاX؟ (به شاعر هیچ ربطی ندارد كه آقا/خانم ِ مخاطب با يك نقص ژنتيك در رابطه با اين متن در بطن ِ "مربوط" مي شود به احتمال ِ نامربوط ِ ده درصد) دارد؟مي شود؟نهههههههههههه به چي؟به كي؟ به حوا؟! به لیلا!؟ به پر... نه اصلن به اين زهرای پشت در كه به خون هر چه حسین [پسر مادرم؟] يزيد مي شود [پسر پدرم؟] حسينِِِِ ِ فر پور زاد شر اک/کاااااااات/بر داشت دیگر: تتق تق/دیر دارد می سوزد که زود ندارد سوختن ِ این روئین تن ِ روی مین که به صورت روتین در رفت برمي گردد ازچَم ِ شلمچه تا شَل ِ چمخاله چاي و خرما قهوه اي بردن و آوردن و بردن ِ فالِ ِ قهوه خوردن و ديدن ِ خالِ ِ مادر قهوه اي دراستکان [سكانس آخر]: پاتك ِ بي تك و آژیرالتماسِ ِ مراااا ببوس ِ برای آخخخخ...جيغغغغ ِ آمبولانس و تيک ِ بي تاك [فلش بك]: كو(؟)دك كو(؟)كيم(؟) كو(؟) كو(؟)كم كن كم كم پسرخوبی مي شوم مامان لیلا!کوه را بپا اين بابا بااين پاي لنگ چاي بكاريم يا برنج؟ ( ببخشيد! كي بود اين كوه را با كلنگ كرد براي ليلا؟ ها؟) [سان/ من/ سور]: قربان! كيلويي چند اين هاشمي ِ دم سياه ِ فردِ اعلا حضرتِ دوست ؟ كه هرچه جنگ ِ نكوست، از اوست؟ اي پادشهلا اله الا من كسي هست؟ فریاد رسی هست؟ (مشترك گرامي دست/رسی به این سایت ممکن نمی باشد)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:6 توسط عارف رمضانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ي من |
عارف رمضانی
1357 لنگرود اين جا آهسته آهسته زيگوراتي مي شوم وخودم را ذره ذره در آن دفن می كنم. |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان ترجمه مقاله نقد |
|
RSS
|