تبليغاتX
> باغ آینه
ادبيات،هنر، انديشه

قطره ي اول:

دستش توي دستم الف لام خواند

لام تا كام ِ لبش ميم بود

 موم بودم  توي دست هاش

نبضش توي رگم ضرب زد

بدنم شور شد ازشوري انگشت هاش  

"ذالك لا ريب " ريخت از لبا لب پلك هاش

رفتيم و جا ماندند   « اشك ها و لبخند ها » 

موناليزاي  نيمكت هاي پارك لاله!

يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات  كُد وا كند ؟

سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟

 

قطره ي دوم:

توي دقيقه هاي تاخير

توي دقيقه هاي ِ هواي تازه به من

توي دقيقه هاي قطار         نمي رسيد

نوشت     "زندگي دودوتا چهارتاي رياضي نيست"                              

نوشتم      سرنوشت مرا ايپسلون هايي  رقم زدند كه ديگرانش     نوشتند

ايپسلون هايي كه ديگرانش

شيرين پله هاي پارك ساعي!

تو بگو كه لبم در كجاي بي نهايت به لبت ميل كند ؟

ليلاي كاروانسراي سنگي!

اشكت توي كدام مارك آب معدني مي جوشد؟

 

قطره ي سوم:

رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم

مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است

دخترك نشسته كنج رختشويخانه!

حالا نبضت زير خشت هاي همين شعر  مي زند

هي مرد نمكي !

كدام عارف جامانده زير آوار اين معدن نمكي؟!

با كدام زنجان رگت را بزنم  لنگرود؟

 

 

نظرات دوستان:

نویسنده: باران سپید

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 1:16

سلام

اگر به حساب حس ناسیونالیستیم نگذارید من بند آخر را بیشتر دوست دارم چون فکر می کنم سطرها علاوه بر اینکه از حسی شاعرانه سرشارند نشان دهنده قوام یافتگی زبان اند ، زبانی که دارد در فرآیند ساخت اثر شکل می گیرد اما در بندهای قبلی به نظر می رسد معنا یا عوامل بیرون از متن بر زبان کار تسلط یافته اند.
رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم
مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است
....
حالا نبضت زير خشت هاي همين شعر مي زند
....

با تمام این ها نمی توان از لذت این کار که ترغیبم می کند چندباره بخوانمش چشم بپوشم.

من که از مونالیزا کمتر نیستم فقط از تابلو شدن می ترسم...

موفق باشید.

 

نویسنده: کوروش همه خا نی

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 3:27

برای بار دومی ست که شعری از عارفی می خوانم که بسیار تسلط بر چرخه ها ی زبانی دارد ، و ساختار روابط تک خطی را بهم زده و با یک تلنگری بر جسته، دیالکتیک شعر ش را از تز به سنتز وآنتی تز ،در لحن و کلام ی استوار از زبان راوی به دلالت ها ی معنایی کشانده است.این فرامتن ِ راستین ، مبتنی برساختار چند خطی احاطه ای بر کنش زبان برده و مرا به یاد فیلم پر کشش بدو لو ی لا ، و سه سکانس ها ی کیسلوفسکی می اندازد .آنها در فیلم که از منظر ها ی متفاوت و ماندگار به جلوه آمده و عارف با این شعرش.
از لحاظ واکه شناسی :واج ها ی شین چنان طبیعی در متن مستتر شده که شور و شعفی به شادی این خوانش بخشیده است.اینگونه مودبانه با معشوق حرف زدن تداعی عشق ها ی والاست که رازی از چشمه ها ی معدنی را به جوش آورده است
تو بگو كه لبم در كجاي بي نهايت به لبت ميل كند ؟
از هر جای شعر می توان پر شد و نعره ای عاشقانه کشید به شرطی که با متن صمیمانه مواجهه شد
در بیت آخر آن چنان ضربه ای بر پیکره ی پر قامت شعر زده شده که برای من سه قطره خون ، یادگار هدایت می شود .
با كدام زنجان رگت را بزنم لنگرود؟
رفیق ِ نادیده !شعرت ، حرمان ها ی سکوت را به حرف می آورد و چراغی شعله ور بر چشم ها ی کم بینان ،آفرین ! بادلم تحسین ات می کنم .با تواضع و عشق

 

نویسنده: پرستو ارسطو

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 11:40

قطره ها هریک رمز های سمبولیک در این سرودهاست سه اشاره ی
سمبليك است, که به ترتیب تكامل بي نهايت و برتری لايتناهی در زبان
وروح شاعر را فریاد میزنندو در این روند شاعرانه,زبان سوزناک,برای رساندن مفهوم,در جستجویی عارفانه به دیالکتیکی گسترده وسیع در شعر دست
می یازد در سرشت این سه شعر، شاعر كه انسانی با يك اراده ي آزاد
و مسئول است در ميانه ی خاستگاه دو قطب نا همگرا(جامعه ای بیمار)
و تمایلات شریف و لطیف عشقی به جمع اضداد میرسد و به استناد
به نوشته ی حکیمانه ی ادیب همه خانی , در جمع اين تضاد "تز"و"آنتي تز"
كه یکی در سرشت شاعراست ودیگر ی درسرگذشت یک روال عشقی ست شاعر با مهارت میکوشد "ذات" و "زندگي" انسان را در تلاطم وبحران
چون جاذبه ای ماندگار بسراید
در نگاه من سه پرده ی تراژدی شور انگیزی با دستمایه های توانمند بود و
نشان میدادکه شاعر از کوچه های ماندگارهای هنر عبوری هوشمندانه داشته
چیزی که در این سطور بیشتر از هر چیز درشتنمایی میکرد
پاكی،جلال، زيبایی، عظمت،قدرت خلاقيت،بينایی و اراده ی جاودانگي
مطلق در کرامت انسانی بود . که در برابر شان باید کلاه از سر بر داشت.
زبان دوست داشتنی شاعر که با حیایی شرم آلوده در دهان کلام اش میچرخد ویژگی دیگر شاعر است.

با درود و احترام به عارف عزیز و آرزوی کامیانی

سپاسگزارم از دعوت به این خوانش

 

نویسنده: زنی که بلند فکر می کند

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 15:53

من مایه های فمنیستی در این شعر می بینم
یک جور همدردی عارفانه و عاشقانه با زن و جبر خواهش اجتماع خشن
و سنسورهای حساس به درد شاعر فریاد می کشد این سطرها را:
"کدام عارف جا مانده زیر آوار این معدن نمکی ؟!
با کدام زنجان رگت را بزنم لنگرود؟"

 

نویسنده: wc

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 16:37

من از بعضی تیکه های این کار خوشم اومد
هرچند که خیلی از قسمتها به نظرم زیادی ذهنی بود و بیش از حد گنگ
استفاده از لغات علمی یا واژه هائی که متداول نیست در نوشتن هم که بحث جداگانه ای داره در خیلی جاها به نظرم موفق نبوده توی این کار

بهرحال اینها نظرات من بود.تا حدود زیادی مرتبط به سلیقه ام.
ممنون اقای رمضاني عزیز

 

نویسنده: کسری صدیق شجاع

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 16:50

سلام به شما و ممنون
چی می تونم بگم جز این که واقعن لذت بردم. ساده بگم نه بخاطر کلمه های قلنبه سلمبه ی متن که خامشون شده باشم نه. بخاطر حس و هارمونی یی که دستمو گرفت و از اول تا آخر این سه قطره بردم.
جای صادق خالی!
خوب باشی
خدانگهدار
موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!
يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟
سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟
...

 

نویسنده: حمید رضا تقی پور

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 17:37

عارف گرامی درود بر تو دوست عزیزم.
شعر "سه قطره خون" که تو منتشر کرده ای، بر پایه مکتب نو افلاطونیزم استوار شده. و می دانی که با نو افلاطونیزم مخالفم. با سه گانه ی مهار کننده ی هستی در ابعاد یگانه گی (the one)، خرد (nous) و روح جهان (anima mundi). مخالفم چرا که اندیشه ای بدینسان، زادگاهی برای ایدئولوژی و تحمیل آن خواهد شد.
ترجیح می دهم این را یک شعر تمرینی برای مهار این تثلیث از تو بدانم. اما تعجب من در این است که چرا این تجربه در فرمی قدیمی صورت گرفته . این موسیقی ملال آور و قدیمی، با همه ی استفاده هایی که از گزاره ها و حمایتهایی که سطرهای وامدار به گزشتگان از خواننده می کنند، باز هم در پایان، تنها ممکن است به دوباره خوانی از روی "اجبار" به تقسیم بندی زوایا و درک جایگاه شاعر ترغیب دهنده باشند. ساختاری که خواننده نیز به چالش کشیده شود، به نگر من در این شعر پدید نیامده است. با این وصف می توان گفت که آگاهانه بودن انتخاب فرم قدیمی را توسط شاعر حرفه ای نمود می دهد، ولیکن آن چه باعث می شود این آگاهی با تبریکات مواجه نشود، همان دو عنصری بود که قبلن اشاره داده ام.
موفق باشی


عارف: حميدرضاي عزيز و فرهيخته ام!
با اين اوصاف،تمام تريلوژي هاي تاريخ را مي شود به تثليث نوافلاطوني تقليل داد.
ممنونم دوست من!

نویسنده: حمید رضا تقی پور

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 9:1

عارف جان دوست عزیزم نوشته ات را بر نظرم خواندم. منظور از نو افلاطونیزم، رخداده ی تریولوژیکی در شعر نبود. البته این وجه شعر بود که مرا ابتدا در این اندیشه نهاد. آن چه که مایه اعتقادم بر آن نوشته اول می شود، همان منطق هجوم برنده به نو افلاطونیزم است که در سیره ی پنطیکاستی و توحیدی نهفته است. این تهاجم از تخصص های این سیره افکاری است. نشانه های بسیار روشن از چهارمین و پنجمین واژه در شعر آغاز می شود و سراسر ثلث اول شعر را با همین تقدیس می بلعد. از عجایب هشت گانه جهان، همین مساله هجوم منطق پنطیکاستی به نو افلاطونیزم است که ایده ای تنفس کننده در ایده ای دیگر، از درون بدان خنجر می کشد. و به قولی دیگر در این جا ، همان ذات شعر است که در برابر سیاق نوشتار قرار می گیرد.

 

نویسنده: سعید نصاریوسفی

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 18:45

باروبسامد ویژه ای شعرتان نشان از رهیافت شاعر به فضا وزبانی ایده ال است وهم اینکه عنایت ویژه شما به مولفه های شعر امروز طراوت ویژه ای به شعر شما بخشیده است.

 

نویسنده: منیژه رزاقی (قاصدک)

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 19:38

عارف عزیز...
کارت در نوع خود خوب بود و در جاهایی از ارجاعات بیرون متنی خوب پریده بودی...
یک چیزهایی هم توجهم را جلب کرد که برای خودم نگه می دارم! اما بگذار بگویم خودت را توی کلمات همه نشان نده! لیلا... مونالیزا... همه چیز را قطع می کنند!

طولانی تر از سکوت...

نویسنده: اسماعیل مهران فر

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 20:2

سلام عارف جان
من بر خلاف کوروش همه خانی عزیز فکر نمی کنم این شعر از سطرهای منحصر به خود و تک معنایی خاص خود سطر رها شده باشد و این به نظر می رسد از نقاط قوت این شعر باشد شعر به نظر در سه اپیزود در حال شکل گیری است و این اصلا نیازمند ان است که ما خرده روایت ها را در شعر ببینیم و آنها را به جان هم افتاده . تا انتهای شعر که دست همه چیز رو می شود و سر در می آورد از لنگرود که همه چیز توست و چیزهای شعر است . متشکرم عارف

 

نویسنده: یک دوست

دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 21:31

به نظر می رسد شعر قبلی « سفارش شعر » شعر نسبتا موفقی است ، از این جهت که ما شاهد « رخداد » یا « وقوع » شعر هستیم . در شعر « سه قطره خون » بالعکس بازی های زبانی شلخته است و کلمات ناهمگن و حرف و باز هم حرف شعر را اشباع کرده است . در شعر قبلی تو نشان داده ای که می شود اجازه داد تا خود شعر و فرم آن سخن بگوید اما در این شعر بیشتر حرف زده ای و گاهی این حرف ها به نتایج ساده انگارانه ای رسیده است :
لیلای کاروانسرای سنگی / اشک توی کدام مارک آب معدنی می جوشد ؟

سوال این است : چه منطقی در چنین سطرهایی هست . مسئله ی صدق و کذب نیست بلکه چنین سطرهایی اعتبار معنایی و نشانه ای ندارند .
و در آخر این که این نقد را صرفا برای بازگست به مسیر خوب شعر گذشته نوشته ام عارف عزیز .

 

نویسنده: ماهور

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 9:37

خیلی دوست داشتم این شعر تان را آقای رمضانی عزیز گمانم هوای تازه و آسمان سرزمین تان بی تاثیر نبوده. در مجموع کاری خوب و متفاوت بود البته نه به صراحت " سفارش شعر" اما من دوستش داشتم شاید یکی از دلایلش همین باشد که سرنوشت مرا هم همین ايپسلون ها تعیین کردند!
قطره ی اول دنبال چیزی می گردد.... قطره ی دوم توی "دقیقه های تاخیر" انتظار می کشد و قطره سوم، نبض لنگرود توی دستهای شاعر می تپد!
لیلای کوه نشین، خانه اش بوی تمام مزرعه های چای و آفتاب گرم اش بوی برنجزار می دهد. تا لنگرود راهی نیست تا لیلاکوه باید بروم .

 

نویسنده: حمید تقی آبادی1

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:23

سلام عارف عزیزم.ببخش که دیر امدم.تهران بودم.
اول بنویسم که از این شعر خوشم امد و به دلیل اینکه درگیرم کرد درباره اش می نویسم.دوم اینکه به نظر من اینجاهای شعر ایراد دارد:
---موم بودم توي دست هاش
---بدنم شور شد ازشوري انگشت هاش
---"ذالك لا ريب " ريخت از لبا لب پلك هاش
---كه آب از پلك هاش سرريز است
اشکال در " هاش" های دست ها و انگشت ها و پلک هاست.ریتم کلام احتمالا شاعر را مجبور کرده که دست به تخفیف زبان بزند و " انگشت های او" یا " انگشت هایش" را اینطور بنویسد: "انگشت هاش"
این کار خلاف قواعد زبان نیست.عیبی ندارد اما به شرطی که در کانتکست خودش به کار گرفته می شد.عارف شاعر در هیچ کجای دیگر متن اش از این دست بازی ها با زبان انجام نداده.همه چیز سالم است.جز یکی دوتا تغییر یا جابه جایی نحوی ما رفتار دیگری در شکل زبان در این شعر نمی بینم که توجیه کننده یا بهتر بگویم کامل کننده این حذف موسیقایی در اثر باشد.به گمانم مشکل اینجاست: نحو شعر بر ترکیب کلمات حاکم نیست.بلکه نحو دستور زبان بر همنشینی کلمات با هم حکومت می کند.به همین دلیل گاه می بینیم که تزیینات کلامی وارد شعر می شوند و راوی سه قطره خون را بسیار پررنگ و آشکار به مخاطب نشان می دهند و سطرهایی مثل این را
رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم

مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است

با سطرهای مصنوعی مانند این سطرها هم بند می کند:

رفتيم و جا ماندند « اشك ها و لبخند ها »

موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!

يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟

سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟
مساله دیگر همین ساختار اپیزودیک شعر است.به نظر من شاعر نباید با نشانه دار کردن شعر اینقدر امضای خودش را به مخاطب نشان بدهد.دخالت تا این حد به گمان من دستکاری در ذهن مخاطب است.اجازه بده قطره ها را خود ما بشماریم.ببینیم انجا کنار درخت بید سه قطره خون چکیده و بعد شعر بخوانیم.شعر را بخوانیم.ببینیم حمله تو به سنت شعر معاصر به اسطوره ها در این هوای ناتازه چقدر جواب داده:

سرنوشت مرا ايپسلون هايي رقم زدند كه ديگرانش نوشتند

ايپسلون هايي كه ديگرانش

نویسنده: حمید تقی آبادی2

شنبه 29 فروردین1388 ساعت: 8:2

عارف جان. در کل نظرم همین بود.چیزی نپریده.معتقدم اگر ضمیر ملکی را مخفف می آوری باید سایر زنجیره ی زبانی هم به همین شکل باشد...احساس من این بود که موسیقی شعر وادارت کرده این کار را بکنی...این یک دقت کوچک زبانی است به کار بزرگ تو ....ای عارف جا مانده زیر آوار این معدن نمکی...

 

نویسنده: محبوبه میم

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:29

کاری که در این شعر با زبان شده فوق العاده است .
تنها نکته ی گنگ شعر که آن را به پیچیدگی غیر ضروری افکنده شاید عدم ارتباط روشن بین سه قطره -بند باشد چه از نظر فرمی و چه با قالب محتوایی .
به هر حال دست مریزاد جناب عارف . 

 

نویسنده: عه تا

سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 16:29

سلام دوست عزیز
تا انجا که به لذت بردن از غنای شعر و غرق شدن در اندیشه ی مستترش مربوط است عالی است . تا انجا که غافلگیر شدن از ترکیبات نوسروده مد نظر است زیباست و انجا که به فنون جدید سازه -ارتباط عمودی و افقی سطور- ساختار زبان- بازی زبانی و کلام و... مربوط است در صلاحیت بزرگانی است که نظر داده اند و زین پس خواهند داد. فقط همین را میگویم برخی دوستان مدعو به خوانش گاهی چنان پشت مجادله لزوم بود و نبود این یا ان واژه میمانند که از لذت و سکر شعر چیزی نمیفهمند. بعضی هم می انگارند چون دعوت شده اند باید ایرادی بگیرند و گر نه جدی گرفته نمی شوند. که البته از این دسته ها کسی اینجا نیست!...
با احترام و سپاس

 

نویسنده: جلیل قیصری

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 11:56

سلام آقای رمضانی...

تریلوژی ساختمندی است با وحدت مضمونی و زبان متناسب با محتوا و ساختار شکنی از اسطوره ها با مد نظر داشتن اسامی و اماکن که برخی از آنها در فرهنگ ما به اسطوره های تازه تری مبدل شده اند اما گمان می کنم بد نیست روی نام شعر و هم نیاوردن- قطره -هایی که بر پیشانی هر بند آمده اند تأملی داشته باشید
به هر روی از بهره بردم از این شعر خوب .

 

نویسنده: حامد حاجی زاده

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 13:56

سلام عارف عزیز دیر امدنم رو بر من ببخش چقدر شعر خوبیه این شعر با کدام زنجان رگت را بزنم لنگرود /با زنجان ماسوله بزن رگت را /دختر اثیری رگش را/زد/ زیر گوش حامد حاجی زاده/زیر درخت انجیر معابد.

 

نویسنده: مهر

چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت: 16:55

این شعرت پر شور است و درش رهایی و خلاقیتی هست که می توانست فراتر از تغزلی برود که متاسفانه تمام شعر را در خودش قاب کرده! برخی گزاره هایش به دلیل ماهیت تزیینی، کمی توی ذوق می زنند.مثل:"موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!/يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟/سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟ منظورم این است : این ها که البته به خوبی و ماهرانه نوشته شده اند ،خودنما و "روشنفکرانه" اند و اگر دقت کنی ،می بینی که از نظر نحوی مبتنی بر اضافه سازی اند ...
نکته ای که می شود باز رویش تاکید کرد:
هر چه اندوخته های ذهنی مان در وقت نوشتن مخفی تر بماند ،راه باز تر می شود برای مخفی مانده ها و سرکوب شده های وجودی ما و همان "عارف جامانده زیر آوار این معدن نمک"!

 

نویسنده: رجب بذرافشان

جمعه 28 فروردین1388 ساعت: 4:25

سلام
با کدام زنجان رگت را بزنم لنگرود
تفاوت نگاهت در بازی با فرم و رسیدن به موقعیتی تازه قابل دریافت است و در اغلب کارهایت این حس وجود دارد که بنا بر تفاوت و تغییر گذاشته شده است.
یا علی

 

نویسنده: قاصدک

دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 11:51

 سلام عارف عزیز! بعد از خواندن چندباره ي شعر:
قسمت های اول هر قطعه(قطره)گونه ای شرح و توضیح است و قسمت های دوم خطاب هایی به معشوق.هر سه قطعه با زبانی خوب و زیبا و قوام یافته ،برای عارف پرداخته شده و ابهامات بکار رفته در آنها شعر را خواندنی تر کرده است.
نکته قابل مشاهده در تمام شعر بکارگیری استادانه زبان است.در قطعه اول الف لام میم و ذلک لاریب بسیار خوب نشسته است ولی اشکها و لبخندها کمی کلیشه ای تر به نظر می رسد.در قطعه دوم نیز ترکیب دیگری بکار رفته که تناسب دو دوتا چهارتای ریاضی و اپسیلون به مانند تناسب اول بسیار خوب است.
در کل شعر مملو از استفاده های ظریف از کلمات است.مونالیزا و داوینچی و فلورانس و سن فوکو در قطره اول.شیرین و لیلا در قطره دوم و...همچنین مونالیزایی که حالا در پارک لاله است و شیرینی که در پارک ساعی است و لیلایی که در کاروانسرای سنگی و ترکیب آب معدنی با اینها بازی هجوآمیزی با زمان و مکان ارائه کرده است.
و در نهایت قطره آخر که از قرار لنگرود و زنجان از همان ابتدا در سطرهای شعر به چشم می خورد تا در نهایت رگ لنگرود(رود)با زنجان(چاقو)زده شود.(رگ زدن رود با چاقو!!!)
تنها مساله ای که تا حدی خواندن شعر را شاید برای همگان به یک اندازه دلپذیر نسازد، شخصی بودن آن است.البته در بیشتر سطرها چنین نیست و شعر(غزل نوین)عمومیت یافته است ولی در بعضی سطور رگه های این مساله بیشتر به چشم می خورد.
هی مرد نمکی!
کدام عارف جامانده زیر آوار این معدن نمکی؟!

 

نویسنده: ابوالفضل حسنی

دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 23:5

 باید به عارف رمضانی بابت این شعر تبریک گفت!
به نظر من این متن از بالا به پایین مثل راه پلی ای از پایین به بالا می باشد که دارای سه پا گرد است که بر روی هر پا گرد یک قطره خون ریخته که سنتز آنها می شود قتل این متن...
دستش توي دستم الف لام خواند
لام تا كام ِ لبش ميم بود
موم بودم توي دست هاش
نبضش توي رگم ضرب زد
بدنم شور شد ازشوري انگشت هاش
"ذالك لا ريب " ريخت از لبا لب پلك هاش
رفتيم و جا ماندند « اشك ها و لبخند ها »
در اینجا راوی پله و پله توسط متن روایت می شود گزاره ها علاوه بر بینا متنیتی که در اینجا و چه در ادامه بعضن ایجاد کرده اند از گره های عاطفی منحصر به فردی بر خوردار اند، اتفاق :حضور "من و او" در یک ساخت مکانی- زمانی است.حضوری که حالا دیگر به بی حضوری کشیده شده است و افعال گذشته کاملن دال بر این تکیه اند...
من احساس می کنم پا گرد اول در بهترین شکل خود سر می رسد درست در جایی که این "حضور بی حضوری" از لحاض حسی و عاطفی خودش را کاملن در می یابد و پر می کند رفتيم و جا ماندند « اشك ها و لبخند ها »
موناليزاي نيمكت هاي پارك لاله!
يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟
سن فوكوي كله تاسم! به كجاي لام اين مدلول بياويزم دال دلم را؟
من اما با گزاره اخر پا گرد اول اصلن موافق نیستم چون احساس می کنم هیچ ربطی به این متن ندارد جدای از این هم کنش زبانی متصنعی را نمود داده است

توي دقيقه هاي تاخير
توي دقيقه هاي ِ هواي تازه به من
توي دقيقه هاي قطار نمي رسيد
نوشت "زندگي دودوتا چهارتاي رياضي نيست"
نوشتم سرنوشت مرا ايپسلون هايي رقم زدند كه ديگرانش نوشتند
ايپسلون هايي كه ديگرانش
در این بخش فرو روی متن در فضا های جزيی تر ازکنش فی ما بین "من و او" می باشد که همه در حسرت و اندوه و به گونه در یک نوع استقاثه ی مرموز و انسانشاسانه می گذرد. استقاثه ای که پا را روی گردی طناز با رویت قطره خونی درشت تر می چرخاند
شيرين پله هاي پارك ساعي!
تو بگو كه لبم در كجاي بي نهايت به لبت ميل كند ؟
ليلاي كاروانسراي سنگي!
اشكت توي كدام مارك آب معدني مي جوشد؟
به نظر من این بخش شعر جذابترین بخش ان است گزاره اخر این پا گرد شدیدن نو می نماید عارف اگر بتواند این نوع گزاره زنی را در یک بر نامه ای پویاتر و سفت و سخت تر در روند کار حرفه ای قرار دهد، می تواند نوید خیلی از عالی ترین ها را داشته باشد...
و در نهایت ،نهایت این راه پله کوتاه است اما پا گرد ان میدان دار تر و با قطره خونی درشت تر...
راه پله ای که در منتهای خود راهی برای گر یز ندارد و دور خودش می چرخد و رگ خودش را و رگ متن و راوی و همه عناصر این متن را می زندو به سمت مرگ پرت می کند
رج به رج سطرهاي اين پل را مي نويسم
مچش را مي گذارم توي اين رودي كه آب از پلك هاش سرريز است
دخترك نشسته كنج رختشويخانه!
حالا نبضت زير خشت هاي همين شعر مي زند
هي مرد نمكي !
كدام عارف جامانده زير آوار اين معدن نمكي؟!
با كدام زنجان رگت را بزنم لنگرود؟

نویسنده: رضا افشاری    

شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت: 7:54

سلام
دراپیزود اول وجه قالب کلام شما میل به استفاده از عناصری آشنا برای دلالتی غیر آشناست
مثال :
يقه ي كدام داوينچي را بگيرم از فلورانس خنده ات كُد وا كند ؟
داوینچی / فلورانس / خنده ( لبخند مونالیزا ) کد (اشاره به فیلم کد داوینچی )
به این دلیل این بند رو انتخاب کردم که عرضم نمود شفاف تری درش داره.
ولی آیا فکر میکنید دلالت جدید ایجاد شده،به صرف منطق جایگزینی در زبان ؟
دلالت اين بند با كمي تغيير ( جايگزيني عناصري مشابه ) به جمله زير مبدل مي شه :
یقه کدام عاشق را بگیرم تا رمز باز کردن دروازه شهر لبت را بداند؟
گزاره شما هم دلالتی غیر از این نداشت . همان مغازله های مرسوم شعر کلاسیک ولی در پکیج و روابط عناصری غیر شرقی.
چنين فرایندی در زبان خارج از منطق درون گزاره ای نيز مشهوده.
بین الف / لام / میم ( حروف مقطعه قرآنی) تا "لاریب فیه" كه باز هم کارکردی مرسوم ( در ماهوی ) و نامرسوم در زبان ( به جهت رفتار زبانی ) ایجاد شده .
این کلام منه مخاطب رو سرخوش از قرائتی تازه از هعستی در شهود یک شاعر نکرد ولی نمی شود منكر شد چیره دستی مولف را در بازیافت ( و نه نويافت ) مفاهیمی كه هر بار در فرآيندي مشابه نشخوار شده اند .

در اپيزود دوم اين وضعيت رو تعديل يافته تر ديدم ؛ازتباطات چند وجهي اين عناصر به شكلي ذو وجه روايت مي شه.
و اما همه ي حكايت اين نيست؛يك هارموني قابل قبول بين اين دو اپيزود برقراره،به طوري كه هر گزاره از اپيزود اول،مطلع يا موخره گزاره اي از اپيزود دوم قرار بگيره منطقي درش حاكم ميشه . مهم نيست اين موضوع چقدر اگاهانه شكل گرفته مهم اينه كه در " هست " كلام موجوده و دليلش منطق نحو گريزي است كه اجازه چفت و بست اين مفاصل رو از هر نقطه از كلام با وجهي ديگر مي ده . قرائني مانند : موناليزاي پارك لاله با ليلاي كاروانسراي سنگي كلام رو به تعديلي از حيث بافتار جغرافيايي ( جهت گشودگي ساحت كلام ) رسانده و اين يعني خوب .
در اپيزود سوم بيشتر از اينكه جرقه اي در ذهن بزنه لرزشي در دل ايجاد مي كنه،بار عاطفي بر شوخ طبعي و كنايات دو اپيزود قبل غلبه مي كنه (با همان بافتار ثابت نحوي ).پروسه تعديل سازي خوب شكل گرفته بطوريكه طيفي از غلظت يك رنگ به رقت مبدل ميشه ولي هر سه رنگ يك چهره رو آرايش مي كنند.( من به اين ميگم مديريت زبان )
كمي با عجله نوشتم عارف جان ( اگر احيانا جايي تعجيل املايي و انشايي داشتم خودت درستش كن ) جا داشت از داشته هاي كلامت بيشتر به كلمه در مي آمدم بگذار به حساب رفع معيشت زدگي هاي اين انسان جهان نيمكره سومي .
مويد باشي و كماكان شاعر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:27  توسط عارف رمضانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره ي من
عارف رمضانی
1357
لنگرود

اين جا
آهسته آهسته زيگوراتي مي شوم
وخودم را ذره ذره در آن دفن می كنم.

خواندنيها
هفت سنگ
سايت انسان شناسي و فرهنگ
قابيل
آتي بان
سه پنج
جن و پري
فصل سانسور شده ی رمان شوخی اثر میلان کوندرا
سايت مانيها
سايت والس ادبي
سايت ادبي جازما
ديگران،سايت ادبيات ايران و جهان
مجله وازنا
اهدای اعضای پیوندی
روزنامه شرق
نشريه ادبي عروض
مجله شعر
سایت امروز
اینک فلسفه
خواندنی های فلسفی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
ترجمه
مقاله
نقد
پيوندها
charles bukowski
رضا براهني
Samuel Beckett
نيما يوشيج
احمد شاملو
صادق هدايت
سهراب سپهري
فروغ فرخ زاد
عباس معروفی
مهرداد فلاح(قار قار)
مهرداد فلاح(هواخوري)
علي عبدالرضايي
رزا جمالي
شمس لنگرودي
يداله رويايي
ابوالفضل حسني
زهره جعفرزاده
فريد قدمي
علي ابدالي(ارتش دريدا)
آرش قرباني
خودكار كم رنگ
باران سپيد
علي يوسفي
حسين مكي زاده
وحيد ضيائي
قاصدك
رادیکال
وحيد محمدرضاپور
ماهور(ناتانائيل)
ماهور(ويان)
دلنوشته هاي مرضيه
اعظم كمالي
فرشته اصلاحي
مهرداد فلاح-2
نوری نوروزی
اسماعيل مهرانفر
رجب بذر افشان
ذوالفقار شریعت
احسان رضواني
فدرس ساروي(گريه گري)
فدرس ساروي(خنده گري)
سحر صفائيان
آرمان ايراني (ديدار)
حميد تقي آبادي
منيژه رزاقي
به روز شدگان
سوده نگين تاج
حامد نيكبخت
حامد رحمتي
موهاي فرفري( رز)
مهرداد عارفاني
تازه های ادبی
مريم فيروزي (سمفوني تاريك )
بهزاد بهادري
احسان رستمي
سيد محمد علوي راد
مازيار عارفاني
مريم عبدي (ميز آبي)
راحله حديدي(شاعر حرف)
جليل قيصري
مهدي حسين زاده (منگنه)
احسان مهديان (روز نوشت ها )
رامين حاجي كريميان (آفاق)
سيد مهدي موسوي (غزل پست مدرن )
حميد رضا تقي پور (ري ون جو )
محبوبه موسوي (دمادم)
ليلا حكمت نيا(سورنا)
شهرزاد ارحمي پور
داوود ملك زاده
رضوانه و ابراهيم (هي فلاني )
ل.خوش گفتار(ارغوان)
جواد اكبري (هيس!)
حميد سهرابي(آخرين پنجره)
همراوي(نشريه تخصصي داستان)
تينا پيرسرايي(شيطان شهر)
حامد حاجي زاده(خرس)
نادر نظامي(پسردايي)
شقايق لعلي(بانوي ارديبهشت)
علي ساروي(ايستگاه)
قورباقه اي روي تيفال
فوزيه غزنوي(من توانستم)
كوروش همه خاني(سيب سكوت)
ليلا رضايي
نسرين هاشمي فر
رضا افشاري(شب كولي)
مريم اسحاقي
سمانه مير
پرويز روزخش(شعر باران)
پوريا آريانا
راضيه عسگري
كسري صديق شجاع
مصطفي فتحي
سهيل نصرتي
علي جهانگيري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

گروه شعر فارسي
Click here to join poem_farsi
Click to join poem_farsi
 
<