![]() |
![]() |
|
| ادبيات،هنر، انديشه |
|
با حال ِساده ي آسمان با حال ساده ي ابر با حال ِساده ي هوا سرد است از مضارع استمراري ِ خيابان مي گذرد با زمزمه ي زير لبِِ تابلويي سر به زير «باز است» مي رسد به در به دستور سرخ روي در «بكشيد» داخل مي شود به گلايل ها به ميخك ها و رُزهاي زرد عرق كرده اند از بازدم ِ مرد حالا كه حالم كامل است دسته گلي لطفن! گل فروش مي پرسد روبانش سياه باشد يا سفيد؟ دسته گلي مي خواستم براي ِ "دست هاي دوررس زن وگل هايي كه دير رسيده اند به دستم و زن هايي كه گل نديده اند" گل فروش مي پرسد روبانش...؟! شعر را تا مي كنم لاي پاكت مي گذارم توي دستش يقه اش را بر مي گرداند بر مي گردد به در خارج مي شود از سطرهايي كه هنوز در راهند
حميد تقي آبادي:عارف جانم مهرداد فلاح:عارف جان! باران سپيد:سلام آقای عارف Wc:سلام رجب بذرافشان:عارف عزیز سلام حامد حاجي زاده:عارف عزیز سلام ممنون از نظراتت درباره ی شعرم و ممنونم از دعوت به نوشیدن این شراب که تو این سفره بزم گذاشتی شعرت کار خوبی بود کلمه ی گلفروش یکم سنگین اومد برای سطر چهارمتو سطر9 هم تکرار میشه شروع و پایان کار خیلی جالبه من معتقد به تئوری رقصم و درباره ی این بعد حرف میزنم چون کافی نت داره میبنده راستی این تئوری خیلی مهم نیست اصلن تئوری نیست يك دوست:سلام عارف رمضاني منيژه رزاقي:سلام عارف عزیز نسرين: شعرتان برایم تازگی داشت و دوستش داشتم . ماهور: آقای رمضانی عزیز چقدر این اتفاقی که در شعرتان رخ داده را دوست دارم. بگذارید به راه خودش برود باز هم رخ بدهد! خوشحالم که با بازی های پیچیده ی زبانی مانعش نشدید! چه عیبی دارد اینبار شاعر به حسی تازه دست پیدا کند. به شعری به این زیبایی و با احساسی اینچنین متفاوت. به نظرم شما با همان لحن همیشگی شعر گفتید با این تفاوت که اینبار به احساس واژه ها بیشتر توجه داشتید. ابوالفضل حسيني: جسارتی که در ارایه روایت در این متن صورت گرفته است ستودنیست ، ستودنی از این لحاظ که اگر به ورزدگی برسد نتیجه می دهد عارف باید نشان بدهد که از ادیت کردن نمی ترسد یا به عبارت دیگر به همان صورت که از نوشتن لذت می برد از فشرده کردن نیز همینطور، عارف :ابوالفضل عزيز!اگر از تكنيكهاي «فوق العاده آشنا»ي مدنظرت،براي من و مخاطبين وبلاگم نمونه هايي از كارهاي ديگران ارائه دهي، ممنون مي شوم.با اين تاكيدي كه تو گفتي،حتمن بايد چند نمونه ي خيلي خوب دم دستت باشد.منتظرم. قاصدك: سلام عارف عزیز حميد رضا تقي پور: عارف عزیز! داوود ملك زاده: گاهي نظر دادن دربارهي شعر برايام سخت است، و دوست دارم به عنوان يك مخاطب حرفهاي كه فقط شعر ميخواند آن را بخوانم و لذت ببرم. ما شاعران گاه چنان در درگير تار و پود شعريم و منتظر لغزشي از شعري كه پيش رويمان است؛ فراموش ميكنيم كه از متن لذت ببريم. اين بيماري حتا براي خود شاعران در لحظهي سرودن هم رخ ميدهد و با فرض ماخطب يا مخاطبان فرضيي شعرشان، از لذت سرايش شعر، خودشان را بينصيب ميكنند، و بعدها احتمالن مخاطبان را... نوري نوروزي: سلام عارف عزیز! فدرس ساروي: عارف به لطافت شاعرانه بازگشته ؟ نمی دانم چرا اما حس می کنم روحت حساس شده و ... کمی از خشمت بریز تنگ ته مایه هایت ... مهدي حسين زاده: سلام عارف جان پیش از هر چیز عذر می خواهم. که دیر آمدم. اما شعر
احسان رضواني:سلام عارف جان شعرت را دوباره خواندم تغییر داده ای خوب از پس کار هم برامده ای صحبت از دستمالی شدن تکنیک ها شده بود با تمام احترامی که به مهر عزیز قائلم این گفته اش را قبول ندارم چرا که تمام شاعرانی که شعر می گویند تکنیک یا ایده ای را می آورند ودست آخر یک تیز هوش یک نابغه مثلا مثل حافظ در عصر های گذشته پیدا می شود تمام تولیدات خام را جمع می کند در یک اجرای درست پیاده می کند تا بوطیقای عصر خویش را تحویل دهد . ومن برای این حرف ها نیامدم آمده ام این را بگویم که اگر می خواهیم تکنیک دست دومی را استفاده کنیم پیش از هرچیز باید به اصالت تکنیک پی ببریم وبدانیم که چگونه در بافت و یا فرم می نشیند وعلت غائی اش چیست ؟ عارف جان مثلا تو در این شعر زیبا یک سوال را دوبار تکرار کرده ای که قبلا هم یک شاعر عزیز فلسفه زده این کار را کرده بود وهرجايي كه توانسته بود تفسير براي كارش نوشته بود كه آهاي ملت بيايد ببينيد كه من چه كرده ام .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:14 توسط عارف رمضانی |
|
|
"معلم بود و گيله مرد شعر بلند مهرباني و رنج عاشق آب و خاك و چه زود با زمين يكتا شد! به پدرم"
ريش قهوه اي و كلاه سياه چه به هم مي آيند! عينك قهوه اي چه به من مي آيد! زندگي قهوه اي چه به من مي آيد! مي آيم شويِ زنده ي مرگ را ادامه دهم * من رفت و آمدم از کجا به در کجا و بسی رنج بردم در این سي سالگی كه هواش بس ناجوانمردانه به ريه هام نمي سازد تهران آه ليلاكوه! هنوز از لاي پستانت بهارنارنج مي ريزد؟ توي قاب پنجره ي دبستانت زنان چاي مي چينند؟ از من در تو چيزي توي ابرها روياست كه پدر با موتور رفت و آمدم لنگرود به قوهاي استخرش كه عاشق مي بينم واي برف! خودم از مي پرسم برف! آنچه كه سرد است خود ِ برف است؟ با ناله ي ِ عشقبازي ِ گربه هاي ِ توي حیاط * به مشكوك مي رسم به خودم اين روزها دلتنگ صداي ِ سوتم براي شاشيدن اسبش مي زد عمويم را مي گويم از حسن سخن مي گويم گوسفند هاي به چرا زنده ام به چرا چوپانم اين شب ها در من لاك پشت هايي به پشت افتاده اند و سر جوجه كركسي تا گردن از تخم در آمده * مرگ توي كمد لاي لباس هام آويزان است دستم روي چوب رخت ها مي لغزد پالتوی مشكيم مرا مي پوشد به چتر دسته كائوچوييم بيايد شاید امشب باران
*پ.ن.اين سطرها بازنويسي شده اند .
مهرداد عارفاني: مي آيم به ادامه شويِ زنده ي مرگ زندگيم كند سی سالگی که نام این شعر است در حقیقت باید نکته ی پنهان اثر باشد و آوردن واژه ی سی سالگی یعنی زیر ضرب بردن تمام متنی که با اشنا زدایی می خواهد بگوید سی سالگی.... که شعر به غیاب نشانه استوار است و نه حضور و با ز هم پیشنهاد می کنم ای کاش از سوم شخص استفاده می کردید مثلن پالتوی مشکی را می پوشد و..........
منيژه رزاقي: نمی دانم چرا از (اين شب ها در من لاك پشت هايي به پشت افتاده اند ) این خط شعر را بیشتر دوست داشتم تا انتها!
مهدي حسين زاده : ((مرگ توي كمد لاي لباس هام آويزان است))
رجب بذرافشان: سی سالگی رویکرد دوگانه/ چند گانه ای در نسبت های امروز و شخصیت راوی - شاعر دارد که با ارجاع تاریخی از فردوسی این پروسه گسترش می یابد. نوستالوژی سیاه و محوی در متن در حرکت است که با سیاه پوش شدن تقریبا لپ کلام و یا بازخورد متنی بروی تاویل گشوده می شود.
ابوالفضل حسني: این کار با تمام حسی بودنش از یک خالی شدید رنج می برد انهم فرم است!
Wc: می خونم و با خودم می گم چرا ساده تر نه
جليل قيصري: شعری است از نوع شعر اعترافی...پسر -پدری که به واگویه می نشیند و پدر -پسری که در هم و در رنج های هم متکثر می شوند و شعر چشم اندازی نوستا لوژیک و زیبا و ابعاد اجتماعی می گیرد پایان بند اول و ابتدای بند دوم را گمان می کنم باید با تعدیل به زیر ساخت ها ببرید ...راوی به حال باز می گردد و به مرگی که از در و دیوار می بارد و پایانه ی شعر در برزخ بین شب و روز و مرگ و زندگی با چربش مرگ به فرجام می رسد .بر قرار باشید
فدرس ساروي: فدرس اهل شیرین گویی نیست خوب می دانی عارف جان ... کارهایت را به شکل عجیب لذتناکی دوست دارم ... متن دهه ی هشتاد این سمت ها نفس می کشد
فرشته اصلاحي: نمیدونی چقدر از این شعر لذت بردم از حس عمیقش که میدونم از دل بر آمده که در دل نشسته. شعر فراموش ناشدنی ای بود. خیلی دوست دارم بیشتر در باره ی اون بگم که این بمونه واسه وقتی که اومدی تهران. بازم میگم واقعن لذت بردم خصوصن چند سطر پایانی.
علي ساروي: ساختار در شعر شما به صداهای متناقضی که به حاشیه رفته اند پاسخ می گوید اما انچنان متفاوت نیست این مرز سیال وناپایدار است ماباراوی موجه روبرو نیستیم مخاطب با حدس وگمان باید روبرو شود.گاه در یک ساختار متزلزل هم می توان به یک شعر رسید انچنان که در خیلی از شعرها این تفکر در متن است که متن را با چالش روبرو می کند .
حامد رحمتي : شعرت را خواندم کشف های بالاقوه ای را در شعرت دیدم به همان اندازه که شعر محسناتی داشت یک سری ضعف هایی هم در آن به چشم می خورد که با بر طرف کردن این مهم روزهای خوبی را در پیش خواهی داشت.
محبوبه م: ...و مرگ آویزان در کمد لباس کی دست دلش می کشد که از گنجه بیرونش آورد برای برتن کردن .شولایی که همیشه از لای درزهای گنجه حواسش به ما هست .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 0:30 توسط عارف رمضانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ي من |
عارف رمضانی
1357 لنگرود اين جا آهسته آهسته زيگوراتي مي شوم وخودم را ذره ذره در آن دفن می كنم. |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان ترجمه مقاله نقد |
|
RSS
|