خشت سرخم زملکت جم خوشتر بوی قدح ازغذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه ی خماری از ناله ی بوسعید وادهم خوشتر
"منسوب به یک خیام"
[آة اگر آزادی سرودی...
سرودی می خواند بلندتر از ریش فیدل رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت
(تهران در ساعت پنج عصر درست ...)...]
عارف!
عارف!
عارف! اصلن تو
من اصلن
تو
بلدی بگی دوستت...
من اصلن دارم /لای/دوستت نفسم بند است
من اصلن دارم/لای/دوستت له می شود
من اصلن روی همین دوستت دارم ازخودم زير تو می افتم
تا توی همین تو خانم جمله خانم زیبا
تو که می آید وسط از خودکار تو به من می ریزد
تو که از خود به كار می روي خودم از من به تو تا تمام شعر می شوم
تو ام من تر از من توام ترم از تو تا تويي در توتر ازتو توتوتوتوتوتوتو!
ماما! این خودکار فقط تو می زاید
من کو هستم و کِی
کی
انگار بی/نقطه
بابایی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه
نقطه توی تاریک گم بود نطفه ام توی تاریخ گم بود
date:… / age:twenty eight / gender:male / conclusion :forty six XX cells
توی همین سطر بودن از من با هر تو ممنوع شد
توی همین سطر هفت ساعت خود تو را ارضا کرد
هفتاد روز خودکفا بودم از تو
هفت هزار بودم زیر بدون سال ها ی سربه سر
اصلن تو نبودی توی من من بودی و من بود
بابا ندارند این سطرهای تا ته تا تهی تا گاه به گاه به هر تا هرگز از هم از همیشه تا...آةةةةةةة
نقطه ات توی پیدا شد نطفه ازجمله توی خودکار بست
دوازده ساعت در نيمه شب تر از تهران درست 0:0
[آه اگر آزادي ...آة اگر اگر اگر ...
اگر هوگو سرودي مي خواند توي كاراكاس
بی نوا چاوزِ مادام العمرتر از ژاور بود توی پاریس
آآآآآآآة...
پ.ن. شاید که ادامه داشته باشد .شاید که ادامه داشته باشد؟!
خوانش آرش قرباني
بزرگترین منتقد هر متن خود آن متن است . پیشترها درباره عبدالرضایی گفته بودم که شعر او حرکت از جهان به زبان نیست . بلکه حرکتی است از زبان به جهان . این حرکت همان چیزی بود که می توانستم آن را همچون هیدگر چنین بیان کنم : زبان می جهاند . شاعری که کشف و شهود را در زبان انجام می دهد و تصویر را به زبان ترجمه نمی کند نامیرا خواهد بود . این روزها نیز همچنان بر این باورم که چنان باید بود اما در هیاتی دیگر . این روزها به تجربی بودن شعر بیش از هر چیز باور دارم . بر این اساس شعر شما را در ساختی تجربی و مکانمندی آن در حرکت تجربی شاعر درک می کنم و بیش از آنکه همچون کوتوله گان در برابر فرزندی که به دنیا نیامده موضع بگیرم انتظار را ترجیح می دهم . آنچه مشهود است تجربه های چه بسا پیچیده ی شماست که در این اثر خود را به عنوان پیشنهادهایی جسورانه نشان می دهد . دوست عزیزی که از شبه آوانگاردهای بلاگی صحبت می کند باید در این مسئله اندکی جانب احتیاط را حفظ کند . آنچه یقین دارم آنست که گذشته از فضای نقد ، همدلی بیشتر با هر متن شاعر را در درک بهتر تجربه ی شعری اش کمک خواهیم کرد . و دیگر این که باید به مقاله جدید فلاح اشاره کنم درباره " پس کی جهانی می شویم " . همچنان باور دارم که آنچه در برابر ماست آینده ی شعر است و نه گذشته شعر . آینده ی شعر با تجربه های همین به قول دوستمان " شبه روشنفکرهای بلاگی " است . ما نه پلیس هستیم و نه ماموران امنیت شعر . اجازه دهید این نسل خود راه خود را پیدا کند و این میسر نخواهد بود مگر با اهمیت دادن به هر تجربه ی شعری .
خوانش معصومه مظفري
شعرت پر است از من هایی که همیشه من نیست گاهی تو است گاهی او.من هایی که نوعی سخن می گوید با خود.مونولوگ متنی.شاید در این مکاشفه می خواهد خود را بیابد.خود با تمام آنچه هست و آنچه نیست.خودی که گاهی آنقدر جسارت دارد که هر چیزی را می گوید و گاه آنقدر می ترسد که ساده ترین کلمات را نمی گوید و این یعنی تناقضات انسان مدرن که گاه می تواند آدمی را بکشد و گاه از دیدن مرگ پرنده های در برف گریه می کند.این من ها دارند با خودشان حرف می زنند پس به من مجال بده من های شعرت را بشناسم و به عنوان مخاطب درگیر شوم.
خوانش آرمان ايراني :
دربارهء نوشته های شعری ات، مایلم به نکته ای اشاره کنم و آن، قربانی شدن، در درکی مکانیکی از بازی های زبانی است. باباچاهی اخیرا گفته است که منظور از بازی های زبانی، صرفا نحوشکنی نیست؛ و به گمانم درست گفته. حتی گفته وقتی شاعری در نوشته اش طنزگونه، به مرگ می خندد؛ این هم بازی زبانی است. کارهای اخیرت را صرفا از آن رو مکانیکی نمی دانم که بر درکی مکانیکی از نحوشکنی استوار شده، درکی که به روش میتوزی قابل تکثیر است. بلکه از آن رو مکانیکی می دانم که فاقد جهش برای عبور از مرزهای هندسی نحوی است، و خیال در آن نقش پررنگی ندارد. با ورود کاراکترها هم، به جای اینکه به مرز شعر نزدیک شود، با ساختار روایی/ داستانی ادغام می شود. حال آن که برای ایجاد ساختار سینمایی، باید زمان خطی را قیچی کرد.
شکافتن زمان خطی، به روش مکانیکی ِ بازی های زبانی ناممکن است. روش مکانیکی بازی های زبانی، به روال ها، و مکانیزم های گسترش یابنده ای راه می برد که به سرعت، قابل الگوبرداری و تکثیر است. حال آنکه، برای شکافتن زمان خطی، به جهش های پی در پی در زبان، ساختار، روایت، و نهایتا زمان، نیازمندیم.
در جایی نوشته ای، منظورت از نوشته ای با ساختار لایه بندی/ شبکه ای آن است که وقتی به سطر چندم می رسی، ناگهان برگردی به چند سطر قبل. چگونه می توان به این ساختار نزدیک شد؟ وقتی کل نوشته را فدای شگردهای ساده و پیش پا افتادهء بازی های زبانی می کنیم. مسئله این است: چگونه می توان «فرامتن» را به «بینامتن» کشاند و سپس آن را در ساختار «متن» بازیابی کرد؟ کاری که شبیه عمل احضار ارواح در کیمیاگری (سیمیا و ...) است. شبه آوانگاردهای بلاگی ما، هنوز درک روشنی از متن در کارهای خود ارائه نکرده اند.
خوانش باران سپيد:
گریه نکن برای نوشتن چیزی که لازم نداری آزادی ست !!!
.........................................................................
( آه اگر آزادی سرودی ...
سرودی می خواند بلندتراز ریش فیدل رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت
( تهران ساعت 5 عصر ... درست ...)
عارف
عارف
عارف اصلن تو – من اصلن – تو بلدی بگی دوستت ...
من اصلا دارم / لای / دوستت نفسم بند است
من اصلا دارم /لای/ دوستت له می شوم
این متن می تواند یکي از آثار چند وجهی و شاید رو به تعلیق باشد اما متاسفانه این خواسته ی ما و یا توقع من مخاطب از نوع نوشتار اثر به وقوع نمی پیوندد و در مناسبات بین اتفاقات ، شکل خطی خودش را حفظ می کند !
نمی دانم 2 سطر اول از خودش ( عارف ) باشد یا نه اما به هرحال در داخل یک اثر در حال خوانشیم و فرقی هم نمی کند اما این ضربه ی قشنگی که بعد از آن شعارگون های ابتدایی می آید و فضا را تغییر می دهد بسیار جالب و هیجان آور است و اتفاقا همین ، موجب توقعات بعدی ( که در بالا اشاره کردم ) شد .
من اعتقاد دارم اتاق های بزرگ امنیت خوابیدن را از ما می گیرند ( این را در یک شعر خواندم ) می بینم این در متن عارف مصداق دارد چرا که او قصد برون رفت از یک ساختار را دارد اما ناگهان خود متوجه سر درگمی آن می شود و حریصانه قصد مراجعت دارد . واین خود زیبایی اثر را به من نشان می دهد . یعنی وجهی از زیبایی که شاید از نظر ما شکست بیاید اما چه کسی می تواند هیجان چنین رفت و بر گشت هایی را در اثر نادیده بگیرد ؟اما عارف عزیز هوش مخاطبان را ظاهرا در بخشی از کار نادیده گرفته است مثلا :
من اصلا دارم / لای / دوستت نفسم بند است
من اصلا دارم /لای/ دوستت له می شوم
اول اینکه وقتی لای منگنه قرار می گیریم در نوع گرافیکی نوشتار آشکار است و نیازی نیست مجددا به آن بپردازیم مگر اینکه به زیبایی کار بیفزاید که متاسفانه این اتفاق نیفتاد چرا که حس می کنم آن فشار شرایط دوست داشتن و نداشتن را اینکه در چه وضعی قرار دارد با حذف فعل ... و ای کاش این خانم زیبا اینجا خودش را آفتابی نمی کرد!!!
من اصلن روی همین دوستت دارم ازخودم زیر تو می افتم
تا تو همین خانم جمله ---- خانم زیبا
تو که می آید وسط ازخودکار تو به من می ریزد
تو که ازخود به کار می روی خودم از من به تو تا تمام شعر می شوم
ماما ! این خودکار فقط تو می زاید
من کو هستم وکِی
کی
انگار بی / نقطه
پایانی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه
نقطه توی تاریک گم بود نقطه ام روی تاریخ گم بود
Date…./age:twenty eight / gender: male / conclusion:forty six xx cells
توی همین سطر بودن ازمن با هر تو ممنوع شد
اگرچه در نوشتار نوعی تغییر دیده می شود اما ساخت اثر بصورتی که متکی به روایتی که راوی آن یک نفر است ادامه پیدا می کند و همچنان موضوع اولیه بعد از هوشیاری عارف . این یعنی توالی منظم .
حال شما نحو را تغییر بده اما وقتی ساحت معنایی آن حول موضوع اولیه دور می زند چه تاثیری در گردش های نحوی دارد ؟ یا بالعکس گردش نحوی چه تاثیری در جنبش گریز از ساخت دارد در حالی که ما در زبان پی دلالتهای ثانویه هستیم وقتی دلالتها همچنان آشکارا شالوده ی اثر را تحت تاثیر خود دارند کمی به دلهره ی اولیه نزدیک می شویم . من شخصا از این توهم ترس و بازگشت لذت می برم و شاید مولف تعمدا به این روش پناه برده است .اما این به قوت زبانی و ساختاری اثر چه رو ساخت و چه ژرف ساخت آن کمکی نکرده است .
گسست ، چه در روایت و چه معنا و چه موضوع و ... درحالیکه اثر در ساحت کل خود منسجم به نظر می رسد ظهور پیدا می کند و ما نوشتار را بر مبنای عدم حضور چیزهایی که نیستند می خوانیم اما اینجا همه چیز هست همه چیز برای خوانش هست مجموعه ی عوامل متن که در بده – بستان ها حضور دارند پس آن عنصر غایب که قرار است من احضارش کنم کو ؟؟؟
توی همین سطر هفت ساعت خود تو را ارضا کرد
هفتاد روز خود کفا بودم ازتو
هفت هزار بودم زیر بدون سیالهای سر به سر
اصلن تو نبودی توی من من بودی و من بود
بابا ندارند این سطرهای تا ته تا تهی تا گاه به گاه به هرتا هرگز ازهم ازهمیشه تا ...آه ه ه ه ه ه ه
نقطه ای توی پیدا شد نطفه ازجمله توی خودکار بست
تا اینجا بازهم مونو لوگی با یک ( تو) که هیچ عکس العملی ندارد انگار این تو توی مرده ای ست که کنشی در برابر این همه توصیف توهم گونه ندارد ( این انگاره ها در واقع وجوه مثبت اثر هستند ) اما من انتظار دارم این تو از خود دفاعی کند که در آن صورت است که ساخت یک تناقض وارد مجموعه ای از حلقه های گم شده و به غایب ارجاع می دهد . کاراکتری که حاضر است اما ساکت در صورت بروز دیالوگ و تبدیل آن به گفتمان می تواند اثر را در لایه های دیگری بکشاند که گویی متافیزیک حضور را درک می کنیم . ( تو ) اگر مخاطب است چگونه مخاطبی است چرا ازخود عکس العملی ندارد و اگر این کاراکتری غایب است پس چرا این همه خصوصیت اگر چه انگاره ها را طرح کردیم ؟دوره ی چرخشی دوباره ما را می برد به موتیف ابتدایی همانجا که سیاست بود همانجا که بوی غریبی می آمد که اصلا دوست نداشتم من آن نگاه تابو گونه به آزادی را ببینم . آوردن نشانه هایی چون فیدل و ریشش ... و تهران که اینها حوزه وسیع سیاست را بدون هیچ دخل و تصرفی برایمان آوار می کنند .
خوانش اثر می تواند وجوه متفاوتی از یک اثر را بیان کند و من اعتقاد دارم این اثر تلاشی بسیار مجدانه است برای پروراندن آنچه بصورت تئوری در اذهان مانده است اما شعر در ذائقه ی شرقی ما به گونه ای حس بر انگیزی وجود داشت و عاطفه مند بود اما مناسبات زندگی بشر که تغییر کرد بعضی ذائقه ها هم تغییر کرد و به زعم من تکامل پیداکرد به گونه ای که دیگر برای کسب لذت شاعرانه تنها لطیف سخن گفتن نیست بعضا در بعضی برخوردهای خشن و بی رحمانه در بر هم زدن ساخت و نرم طبیعی زبان خود انبوهی از هیجان و لذت را به بار می آورد.
دوازده ساعت در نیمه شب ازتهران درست 0.0
( آه اگر آزادی .... آه اگر اگر اگر ...
اگر هوگو سرودی می خواند توی کاراکاس
بی نوا چاوز مادام تاعمرتراز ژاور بود توی پاریس ...آآآآه ...
بعضی طرح ها و نوشتار گرافیکی و انگلیسی هم جالب بودند و در بالا بردن صورت اثر به گونه ای برایش فرم هم می شد قائل شد .
البته خوب است به این نکته هم توجه داشته باشیم که در سطرهای میانی یک نوع تکرار خاطره گی دارد که زمان را در گذشته نگه می دارد و این به کار صدمه می زند.
اما در پایان برهم خوردن قاعده ی بازی ما را بر آن داشت که فکر کنیم که حضور این شخصیت ها در تهران یعنی چه؟ اما آن آزادی هم همان نماد تهران میدان آزادیست نه تابوی آزادی .
این چرخش ها اینکه گاهی می رسم به یک تمهیدات ساده و سپس برایم پیچیده جلوه می کند از زیبایی اثر است و شک ندارم که در آینده با کمی صرفه جویی می شود بنزین زیادی ذخیره کرد تا تمام شعر ها کوکتل مولوتوف شوند برای ...
آقای نویسنده نگران نباش برای نوشتن به تنها چیزی که نیاز نداری آزادی است .
خوانش ماهور:
دلگیر نشوید اینها که می گویم چون میدانم هنوز هم گوشه چشمی سبز دارید! و گاهی برای طراوت باران و بوی برنجزار دلتنگ میشوید ..
چند بار شعرتان را خواندم یعنی درواقع با کلمات کلنجار رفتم ! شاید که راهی آسان و سرراست پیدا کنم .. انگار در آغوش این سطرهای بی نقطه احاطه شدید یعنی آنها شما را احاطه کرده اند با دیوارهای بلند اطرافتان!
راستی چرا؟ "بابایی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه " چرا گاهی کلمات حرفهایتان اینقدر آشفته و سرگردان میشوند!گاهی دلم برای واژه ها می سوزد! شاید این خاصیت تهران دودآلود و آشفته است شاید هم این خاصیت زندگی امروزی ست که مجالی برای نفس کشیدن نمی گذارد ..
اما پاییز چه میشود ، آنوقت چه چیز را باید درو کرد ! ..
" پاييز،
باد درو مي كني و باران،
رنج و برنج "
خوانش لیلا اکرمی :
من در کل این شعر های من و تو دار زیادی که یکجورهایی لکنت را در شعر وارد می کنند ( از لحاظ ظاهر ) زیاد نمی پسندم . یعنی سلیقه ام این طوری است .. دوست دارم محتوای شعر سپید عمیق تر از این ها باشد . نمی دانم شاید یک روزی این تلاش ها نتیجه بدهد ولی در کل هر چقدر قبلا از این دست کار خوانده ایم یک جور تکرار بوده .
ولی سطر دوازده ساعت در نیمه شب تر از تهران ... و چند سطر پایین ترش را جدا پسندیدم . اگر چه با آوردن هگل و چاوز زیاد موافق نبودم ...
خوانش پوریا کلهر:
... و ما جماعت برهنه گی...همیشه ژان وال ژان بوده ایم... البته منهای همان تکه نان که داشت و ... نداریم... و ندانستیم ، خدا بهانه خوبی ست برای دوستی با آنهایی که ساده ترین نامهایش را حرام کرده اند... همین که شیطان مان مشترک است برای برادری مان کافیست...
عارف نازنین... ترانه ی کرکس و کاراکاس را رها کن که من زیر همین آسمان، سرب سرب خفه گی را نفس می کشم... به خدا.... همان خدایی که برادرانمان لای برگه های مانیفست اولین گم اش کردند... برس!
خوانش فدرس ساروی :
کار فوق العاده ای است از نظر من ...
فضاهای چند وجهی و مرکز گریز ...
مرکز زدایی با کشاندن کار به یک وضعیت چند مرکزی ...
....
بازی های زبانی هم در کار نشسته است و موفق است ....
این یعنی یک قدم به پیش برای همه ی ما ...
خوانش بهار:
ن . والقلم ....
چقدر خوشحالم که نمیتونم مثل بقیه به زیر پوست نوشته هات برم و ببینم که چرا این کلمه سرجاش اومده و اون یکی یادش رفته بره سرجای خودش . چرا این همه تو داری و از من کم گفتی . چرا اونقد از ( ت ) واج آرایی آوردی که به تته پته افتاد دلم ولی اینو خوب میدونم که....چشم که باز کنی نشونه ها میان از همه طرف . . اصلا هستن ..
مثل جویبار جارین . مثل بارون میبارن .مثل ابرها می رقصن . و مثل .....
کاش یه کم بیشتر می دیدیم ...........................کاش می دیدیم .....و اما چه خوب نوشتی از خالق بودن قلم . قلم . قلم . سر انگشت ..
چه خوب دیدی نشونه ی نطفه بستن تو رگ قلمو . کاش همه ی آدما فیلتر داشتن رو چشاشون برا دیدن ندیده ها .
هفت هزار سال بودم زیر سالهای بدون سر به سر
اصلن تو نبودی توی من من بودی و من بود .....
اگر منی بود ....
خوانش منیژه رزاقی (قاصدک):
کار خوبی بود و در ادامه کارهای قبلی قابل انتظار هم ...
چيزي كه اينجا ظاهرن بيشتر توي چشم اومده اسامي مثل فيدل، رائول، چاوز و... هستش كه من شخصن اين اسامي رو به ليلا و مجنون، آدم وحوا و ... حتي به خدا و بودا و ... ترجيح مي دم! دليلش هم اينه كه انقد از اين واژه ها استفاده شد كه فكر مي كنم وقتش رسيده كه دست از اين اسطوره سازي ها برداريم...
حالا بحث جا افتادن اين واژه هاست كه من فكر ميكنم با توجه به نوع كاري كه عارف ميكنه قابل توجيه هستش... مثل (من تو تو من) هاي اين كار...
و جمله هاي خوبي مثل(تو که می آید وسط از خودکار تو به من می ریزد ... يا... دوازده ساعت در نيمه شب تر از تهران ... )
اين نوع بازي كردن با کلمات توی جملات طوري كه فقط ساختمان يا ظاهر مد نظر نباشه چيزيه كه من فكر مي كنم عارف اينجا خوب از پسش براومده و مثل خيلي ها دنبال ساخت شكني ظاهري نبوده و نخواسته از كلمات استفاده كنه يا به قولي كلمه مصرف كنه...
من نقطه قوت كار رو بخش وسط مي دونم... از (من اصلن دارم /لای/دوستت نفسم بند است ) تا (درست 0:0)جايي كه ديگه نمي شه در بخش پاياني كار رو بست... يا همون كروشه ي نهايي رو گذاشت...
البته با سطرهايي مثل (بابایی نبوده در آغوش این سطرهای بی نقطه) هم موافق نيستم... يه جورايي كار رو برمي گردونه به عقب... و جاهايي مثل (توی همین سطر بودن {از} من با هر تو ممنوع شد ) موافق اين {از} نيستم... چون كاراين سطر به نظر من اصلن كار زبان نبود... گرچه زبان مثل مهي همه جاي كار رو گرفته و البته شفافترش كرده!...
در مورد اين كار خيلي بيشتر از اينا مي شه حرف زد... همين كه بازيهاي ظاهري به نوعي با زبان يكي شدن يعني اين افق، روشنه...موفق تر باشيد آقاي عارف!
خوانش حسين مكي زاده:
دارم لذت میبرم از "منی یات" ی که از من هی فراتر میروند و بر میگردند. گاه درگیر حسی شیزوفرنیک پرتابت می کنند و گاه فرامنی مستکبرانه مجال نفس شان نمی دهد. این حس های بحرانی را پروراندن نوعا متنی بحرانی باید بسازد.
آره خب این اشارات سیاسی معاصر سطرا زیباست و خوب اما در ساخت کل اثر و در بافت من ها و تو ها درست جا نیفتاده. با اینکه خیلی زیباست مخصوصا سطرهای آخر. کاش یه کاریش کنی... چه تامل خوبی کردم من نیز با تکرار عارف در ابتدا. بلدی ها!
خوانش ابوالفضل حسني :
من و قتی دوباره با این کار در گیر شدم احساس کردم با راوی ایی طر فم که در ست و درست در و سط زبان ایستاده و زده به سیم آخر اما مسله من این است که این به سیم اخر زده گی به نظر می اید فقط بتواند یک سیم از سیمهای معنایی را هم چنگ بزند .....عارف شعر تو دچار شیدایی مضا عف است و جالب برای من اینکه این شیدایی کا ملن طبیعی می نماید ...خب بنماید این خوب است ولی به اعتقاد من ادامه ی این اصلوب اگر بتواند در طی مسیر معتدل تر شود.... خواه نا خواه ان بخش از پتا نسیلی را که در روند شیدایی زدگی این متن خرج شده باز گشت خورده ودر پهلو هایی دیگر خرج و هزینه می شود که نتیجه اش چند لایه بودن کار می گردد در نهایت که این متن من را را ضی و سر حال نگه می دارد به خاطر اینکه ثابت می کند مو لفش از جنون مندی خا صی بر خوردار است هر چند این مو لف خود و زبان را به هلشدگی و هلکردگی زیرکانه و قابل قبولی دچار کرده است.....
خوانش مهرداد فلاح:
این جا کسی ست که شعر دارد او را می گوید ( می زند انگار که بگوید ! ) چرا ؟
چرا ندارد ! دلش خواسته لابد. به من چه به تو !
..
..
..
عارف جان!
خوشم آمد. فقط دلم می خواهد کمی گزاره هایت را چاق و چله تر کنی. مثلن شروع درخشانت را با گزاره ای که در واقع می تواند جواب آن باشد ،ولی تصادفی و ژورنالیستی ست ، خراب می کنی :رائولی می شدم که توی مادرید شکر می ریخت...
موجبیت این گزاره از کجاست ؟ نمی شود به صرف این که هم فیدل و هم رائول اسپانیول هستند ، این موجبیت را بر پا داشت. به لایه های دیگری هم نیاز دارد به گمانم... سر جمع جا دارد که این شعر های پر زور و سر زنده را بیشتر خشو بکشی.
خوانش اسماعيل مهرانفر:
این خودهایی که گاهی تو می شوند و گاهی من را به آغوش می کشند لابلایی نهفته دارند یعنی از تو انگاری به من انگاری و یا ... تبدیل شده اند و این جذب و حل شدن ها به نوعی مرا به لذت رساند و شاید هر کس دیگر را . اما اینکه چقدر در بستر این شعر توانسته مخاطب را در یک کش و قوس فرامتنی یا اصلا درون متنی راهنما باشد کمی ضعیف عمل کرده و رهیافت مخاطب را حتی اگر بگوییم منظور شاعر گفتگویش با جهان متمدن و معاصر است را به جایی نرسانده و اما قسمت هایی که به آزادی شاملو و ترجمه اش از لورکا اشاره کرده ای باز جایگاهی در متن پیدا نکرده اند یعنی شعر به نوعی دچار دیگر گونگی شده که این دیگرگونگی نتوانسته در همان ادغامی که به آن اشاره کردیم خود را حل کند در کل از زبانت خوب بهره گرفته ای شاعر